خاطرات نوستالوژیک دهه شصتی ها

برنامه کودک با سخنان مجری شروع می‌شد که از بس نصیحت می‌کرد اثرش را از دست داده بود. بیشتر هم خانم خامنه بود که در رویاهای همه مان مادری بود دلسوز که جانش را برای ما می‌داد اما زیاد حرف می زد. کارتن هم یکی یا دو تا بیشتر نشان نمی دادند که کوچولوهای جهانگرد حتماً یکی از آنها بود. آقا یا خانم پلنگ صورتی بعدها تشریف آوردند. بدترین زمان‌ها سالگرد فوت شخصیت‌های مذهبی بود که آن روز اصلاً کارتن نشان نمی دادند. فقط داستان امامان را به صورت نقاشی نشان می‌دادند در حالی که راوی مشغول تعریف کردن بود.

بازی های پسرانه

بازی‌های پسرانه و دخترانه کاملاً جدا بود. پسرها بیشتر توی خیابان و روی آسفالت کهنه و قدیمی کوچه دوگل کوچیک بازی می‌کردند. توپ‌های پلاستیکی که وقتی اوضاع خوب بود آن را دو پوس می‌کردیم و چقدر اول‌های استفاده از توپ جالب بود. پر باد بود و با یک شوت به آسمان می‌رفت. بعد از مدتی توپ کم باد می‌شد و سنگین. شب که به خانه می‌آمدیم چندین جای دست و پایمان سیاه شده بود. از بسکه روی سنگ ریزه‌ها و ریگ‌های خیابان پرت شده بودیم.

چیزهایی که فقط نسل ما دید

دهه شصتی‌ها خیلی چیزها را دیدند که فقط و فقط خودشان دیدند و نه قبل و نه بعد دیگر نخواهند دید. امروز شاید فلاپی دیسک برای بچه‌ها یک معما باشد. اما ما تنها نسلی بودیم که فلاپی را دیدیم و با آن کلی کار کردیم. آقا حدود یک مگ جا می‌گرفت و وقتی می‌خواستی چیزی روی آن بریزی چنان غیر غیر می‌کرد که نگو. خودش را می‌خواست بکُشد. اگر هم یکهو روی زمین می‌افتاد آن فلاپی دیگر کار نمی کرد و تمام اطلاعات از بین رفته بود. ما سیستم‌های تحت داس را استفاده کردیم و برای همیشه کنار گذاشتیم. کسی می‌داند سیستم تحت داس چیست؟! دو به علاوه دو را که با آن می‌دادیم درست بیست دقیقه بعد جواب می‌داد چهار!

نمی دانم این کارت بازی‌ها را به یاد می‌آورید یا خیر؟ فکر کنم فقط نسل ما با آن بازی کرد. نوع «کشورهای» آن چقدر دنیای  بیرون را به ما نشان داد و اطلاعات جغرافیایی ما را بالا برد. می‌دانستیم که وسیع ترین کشور شوروی است و پر جمعیت ترین کشور چین. بعد از چین هند بود. از نظر وسعت و جمعیت اگر برگه آمریکا در برگ‌های شما بود وضعتان خوب بود! آن برگه‌های بازی که مربوط به جام جهانی و فوتبال بود را زیاد دوست نداشتم. ولی جمعیت بیشتر کشورهای جهان را به خاطر این بازی از حفظ بودیم. اینترنت و ماهواره نبود اما با این بازی‌ها ما دنیا را به خوبی می‌شناختیم. لااقل نام کشورها را می‌دانستیم.

صحبت از بازی کردم. من دو فرزند دارم . انواع کتاب ها و بازیها و کامپیوتر و شبکه پویانمایی که 12 ساعت پشت سر هم کارتون می زاره در دسترسشونه اما همه اش می نالند که «حوصله مان سر رفت. آخ نمی دانیم چه بکنیم.» آن قدر که پدر و مادر درمانده اند اوقات فراغت آنها را چطور پر کنند. راستی ما در زمانه ای که این چیزها نبود اوقات فراغتمان را چه می کردیم؟ این هم از معماهای نسل ماست که نفهمیدیم اوقات فراغتمان را چطور با هیچ پر کردیم رفت! البته یادم آمد با کاغذ و چوب و چسب و نخ بادبادک درست می کردیم و روزهای بادی کلی با آن صفا می کردیم. 

می توانم بگویم ما تنها نسلی بودیم که شیر تغذیه مدرسه را که سه گوش بود، توی کوچه زیر پا می‌گذاشتیم و جفت پا می‌پریدیم روش!! چرا که قبل از ما تغذیه نبود و بعد از ما هم تا سال‌های سال تغذیه قطع شد و حالا هم که شیر می‌دهند در لیوان‌های یک بار مصرف است. بچه‌های این نسل این لذت ترکیدن شیر را چطور حس کنند؟

ما تنها نسلی هستیم که مثلاً در یک خانواده یک پیکان بود و چه صفایی می‌کردیم با همان. گاهی دایی یا عمو به ما حال می‌داد و کل خانواده خودش و ما را بر می‌داشت می‌برد گلگشت . آقا این صندوق عقب پیکان هم عجب جایی بود برای مسافرای اضافه! که معمولاً نوجوون‌ها بودند. هیچ کس هم نمی خندید و مسخره نمی کرد. اگر وانت داشت ک نورعلی نور بود. هیچ غصه ای نداشتیم. ما نسلی هستیم که لذت شادی و نشاط پشت وانت را حسابی چشیدیم.

ما تنها نسلی هستیم که وقتی به مدرسه می‌رفتیم نمی دانستیم امروز را به پایان می‌بریم یا نه. ناگهان وسط کلاس آژیر قرمز کشیده می‌شد و صدای ترق تروق ضدهوایی‌ها که «بچه‌ها فرار کنید که هواپیماهای دشمن حمله کرد!» همه به حیاط می‌ریختیم و سپس با دو راهی خانه می‌شدیم. خانه ای که نمی دانستیم سرجایش هست یا نه؟

پدری بر جای خویش

پدر در خانواده جانشین خدا بود. زیاد نمی توانستیم با ایشان حرف رک و پوست کنده بزنیم. انتقادی و خرده گیری که اصلاً. سر در کار خودش بود و گاهی نظری به ما می‌کرد. اشتباهاتمان را تا می‌شد می‌پوشانیدیم. دعوایی اگر کرده بودیم و سرمان شکسته شده بود حتی اگر ذی حق بودیم به پدر نمی گفتیم. آخه حق و باطل زیاد مهم نبود. شما زخمی شدی یا پسر همسایه را زدی و باید تنبیه می‌شدی. شوخی هم  نبود. سیستم تربیتی آن روزگار بود. دنیای پدر و فرزندان کاملاً جدا بود. مثل امروز نبود که بچه‌ها روی گردن پدر بزرگ می‌شوند! یادم می‌آید یک تب سنج در خانه داشتیم و وقتی اشتباهی پیش من شکست چنان از ترس پدر بغض کرده و دست و پایم می‌لرزید که وقتی پدرم این وضع را دید خودش منقلب شد و گفت «فدای سرت» آن تب سنج جیوه ای بود و ناگهان پیش من شکست و جیوه هایش روی فرش ریخت. 

 بدترین حالت جایی بود در کارنامه‌های ثلث که باید پدر امضا می‌کرد. وقتی نمرات خراب بود پدر امضا نمی کرد و مصیبت تازه ای رخ می‌نمود. نمی دانستیم جواب ناظم را چه بدهیم البته ناظم هم دقیق می‌دانست که چرا هر روز می‌گوییم «آقا به خدا کارنامه را فردا می‌آورم» هر دو از این وضع لذت می‌بردند. این هم نوعی تنبیه بود که ثلث بعد درس بخوانیم.

راستی چرا پدرمان هیچ وقت پول نقد به دستمان نمی داد؟ او همیشه می‌گفت «برو به اکبر قصاب بگو نیم کیلو گوشت بده بنویس به حساب » این تقاضای نسیه خیلی برای ما سخت بود. گاهی از زیر آن در می‌رفتیم و گاهی به پدر در دلمان فحش می‌دادیم . اما با این همه وقتی پیغام را به اکبر قصاب می‌رساندیم با تعجب می‌دیدیم هیچ اخمی به ابرو نمی آورد. نیم کیلو گوشت را می‌کشید و بدون این که به ما چیزی بگوید ما را راهی می‌کرد. آن وقت بود که می‌فهمیدیم ما در دنیای بزرگترها نیستیم.

پدرها کمتر کیف و کفش نو برایمان می‌خریدند. البته موقع عید و اول مدرسه‌ها حسابش جدا بود. اما یادم می‌آید گاهی کفش مان سوراخ می‌شد و چنان می‌شد که جوراب از توی آن بیرون می‌زد ولی چون پدر پول نداشت  یا گمان می‌کردیم ندارد، به او نمی گفتیم برایمان کفش نو بخرد. باور کنید. درست مثل داستان فیلم «بچه‌های آسمان» خودمان به پدرمان نمی گفتیم که فشار مالی به ایشان نیاید. ولی بچه‌های امروز ...

شلواری که پدر من برایم می‌خرید معمولاً سایز دو سال بعد بود. شاید دوست داشت ما زودتر بزرگ شویم! البته در کل مدرسه از این شلوارهای گشاد زیاد بود. پیراهن‌ها نیز همین طور. هیچ کس فیت فیت بدنش لباس نداشت. یک دلیل دیگر هم آن که پوشیدن لباس برادر بزرگتر خیلی رایج بود. اصلاً عادی بود. لباس از برادر به برادر و از خواهر به خواهر می‌رسید. مثل یک ارثیه خانوادگی!

نمی گویم شاهکار می‌کردیم! غوغا می‌کردیم! نداری را تا مغز استخوان خود می‌چشیدیم اما فقیر نبودیم. حس نمی کردیم. همه مثل خودمان بودند. هیچ کس به خاطر لباس کهنه آن یکی را مسخره نمی کرد. به خاطر کفش کهنه انگشت نما نمی شدیم. توقع آن چنانی نداشتیم. زندگی همین چیزی بود که جریان داشت. آرزوهایمان مثل امروزی‌ها نبود. دم دست بود و دست یافتنی. خیلی که دور می‌رفت در انشاهایمان متجلی می‌شد . «می خواهید چه کاره شوید؟» معلم یا خلبان. کسی نمی پرسید آخر این جامعه چند تا خلبان می‌خواهد!

کل آرزوهایمان را می شد با یک ماه حقوق پدر خرید و فروخت! تفنگ ساچمه ای.. آتاری ... توپ فوتبال اصلی ... راکت بدمینتون... چند نوار کاست نو ....یک ضبط صوت که اگر از این دوتایی ها باشه عالی می شه. همون دوتایی ها که باش می شد نوار پر کرد...  دوچرخه ... بعد ها که بزرگتر شدیم موتورسیکلت. همین. خواسته های ما همین بود. تب کنکور که بالا گرفت قبولی در دانشگاه را هم به آن اضافه کنید. دانشگاه دورترین رویای ما بود.

راستی چیز دیگری یادم آمد. ما تنها نسلی بودیم که دوره راهنمایی را دیدیدیم. قبلی‌ها همه اش صحبت از سال ششم دبیرستان می‌کردند و سیکل یک و سیکل دو. در دوره ما راهنمایی آمد (از آغاز دهه پنجاه) اکنون هم که دوره راهنمایی چند سالی است جمع شده است و باز همان سیکل یک و سیکل دو بر سر زبان‌ها افتاده است. پس این راهنمایی هم مختص ما شد. ممنون جناب وزیر!

کلاس ها شلوغ بود. روی هر نیمکت سه نفر می‌نشست. نفر وسط اوضاعش داغان بود. اگر هم نیمکت به دیوار چسبیده بود نفر چسبیده به دیوار و نفر وسط وضع خوبی نداشتند. برای بیرون آمدن باید همه نیمکت از سرجای خود خارج می‌شد. برای املا گفتن هم نفر وسط باید می‌رفت زیر میز. برگه را روی نیمکت می‌گذاشت و می‌نوشت. ما دو طرفی‌ها هم حق نداشتیم نگاه به آن منطقه بدوزیم که تقلب بود.  

ما بزرگ شدیم. بزرگ شدیم. روزی صحبت از کامپیوتر بر سر زبان ها افتاد. چیزی بود در حد یک معمای بزرگ برای ما که توصیفات آن را شنیده بودیم: دستگاهی که همه چیز می داند! منزل یکی از دوستان یک سیستم تحت داس بود. مانیتور کوچک آن روی کیس افقی آن قرار می گرفت. در آنجا تا حدودی فهمیدیم که کامپیوتر چیست. اولین کامپیوتری که خودم خریدم هارد آن سه مگ بود. پنتیوم دو. کامپیوتر که در خانه به او می گویند یارانه، ببخشید رایانه خیلی چیزها را عوض کرد. دنیا را دیجیتالی کرد. دوربین های دیجیتالی جای دوربین‌های فیلمی را گرفت. یادم رفت از دوربین لوبیتل دو خانواده بگویم که فیلم 110 می خورد .

بله یک مرتبه دنیا دیجیتالی شد. مجازی شد. همه چیز رفت توی صفر و یک . این گوشی‌های موبایل مانیتور دار که آمد دگرگونی شتاب دیگری گرفت. وی چت پیدا شد و وایبر و لاین. دوستای مجازی، فامیل‌های مجازی، کلاس درس مجازی، بیزنس مجازی، گردش مجازی، ای بابا ما کجاییم.... چجوری کسی رو «اد» می کنند. چطور «لایک» می کنند. «فوریت» دیگه چیه؟ چطوری با گوشی می شه توی اینترنت رفت؟ وای فای با وایبر فرقش چیه؟! بابا ما کجاییم ، شما کجایید؟! ببخشید تا عقب موندن دهه شصتی ها بیشتر آشکار نشده باید کلام رو قطع کنم. خدا نگهدار شما متولدین همه دهه ها.

این هم آدرس وبلاگ خاطرات نوستالوزیک دهه شصت

http://porteghaleaabi.blogfa.com/

/ 3 نظر / 59 بازدید
متولد 50

مدتهاست مطالبتان را می خوانم.در چند خط اول خاطرات و سال تولد با شما اشتراک دارم .بخاطر کار تخصصی تان به شما تبریک میگویم.از داوری مقالات تاریخ محلی مازندران خبری دارید؟هم دانشگاهی های شما چگونه در باره مقالات داوری می کنند؟موازین علمی رعایت می شود؟کی جواب می دهند؟ببخشید این همه سوال پرسیدم.

ایمانی

سلام جناب آقای رجایی بیش از یکی دو ساعت پست های متعدد وبلاگ شما رامطالعه کردم خیلی از مطالب برایم تازگی داشتند و از آن لذت بردم و با اجازه جنابعالی از مطالب آن گاها در وبلاگم استفاده خواهم کرد .از لطف جنابعالی بسیار سپاسگزارم. پاینده باشید و پیروز

مریم (در کوچه های اصفهان)

درود بر شما ممنون از گزارش نوستالژیک شما. در حین خواندن من هم خاطراتی به ذهنم رسید و آن خوردن تنقلات و هله هوله های آن موقعها بود مثل آب انجیر توی اون شیشه های کوچک ، قویت ، بستنی کیم ، کارملا، تی تاب، پفک نمکی ، شکلات مینو(کام) و اگر یادتون باشه آقا پسرهایی که در هر محله روی قوطیها اونها رو پهن می کردند و به بچه ها هله هوله می فروختند. یکی از اون چیزها هم شانسی بود و ماسک صورت پسر شجاع ! بازیهای اون موقع منج و مار و پله و هفت سنگ و گرگی رنگی و استوپ و ده بیست سی چهل و ... ممنون که خاطرات مارا هم زنده کردید.