روزی که ارحام صدر به چاه افتاد

در خاطرات ارحام صدر (زندگی در تماشاخانه اصفهان)داستان جالبی به چشم می خورد. برای من که راجع به تاریخ اجتماعی فاضلاب شهری اصفهان کار کرده ام ، و خبرهای زیادی از افتادن افراد مختلف در چاه های فاضلاب درب خانه ها مطالعه کرده ام، خواندن خاطرات شخصی که خودش در این چاه ها افتاده است جالب توجه بود و نکات تازه ای به همراه داشت. در خاطرات رضا ارحام صدر در زمان کودکی (حدود دو سالگی) ایشان آمده است:

 

داستانی که در بچگی برای من اتفاق افتاد ، بسیار بسیار داستان تاثر آوری است... مادر من که گویا خیلی هم زیبا بوده، در سن و سال کم با پدرم ازدواج می کند. اولین بچه اش من بودم. که خیلی به من علاقه داشت. یک روز می بیند کوچه شلوغ شد. جلوی مسجد بیدآباد. یکی از عمه های من سر می کند توی کوچه و به مادرم می گوید : «می دانی چه خبر است؟ دسته دارد می آید. چه دسته دیدنی و جالبی.»

مادرم به سرعت چارقدش را سرش می اندازد. دست من را می گیرد و می برد توی کوچه به تماشای دسته... مادرم محو تماشا می شود و دست من از دستش در می آید. و دیگر یادش می رود که یک بچه اش هم دنبالش بوده. یک دفعه مادم می گوید «رضا کو؟ ا رضا کو؟» به عمه جونم می گوید «عمه خانم رضا کو؟» عمه جونم می گوید «من که بهت گفتم حواست جمع رضا باشه»

خلاصه تو این کوچه. تو آن کوچه. در این خانه. در آن خانه را می گردند. ناامید و مایوس می شوند . می روند خانه به گریه کردن و نذر و نیاز کردن. شب سفره ابوالفضل می اندازند. همه همسایه ها جمع می شوند دور سفره و تا آفتاب می زند اینها دعا می کنند.

صبح آفتاب نزده طلبه جوانی که عبایش را زده بود زیر بغلش و نمازش را هم خوانده بود دو تا نان سنگک و یک قالب پنیر هم دستش بوده، از کوچه می گذشته و می رفته خانه اش. صدای ناله می شنود. بر می گردد می بیند از توی چاه مستراح توی کوچه صدای ناله می آید. ... آن وقت ها چاله کم عمقی درست می کردند که قسمتی از آن می آمد توی کوچه و پیت کش ها می آمدند آن را خالی می کردند. و برای باغات می بردند. رسم هم بود که یک مانعی می گذاشتند که اگر چیزی افتاد آن را نگه دارد. مثلا اگر دستبند خانم باز می شد بیفتند روی این مانع . توی چاله کوچه هم یک چوب گذاشته بودند . همین که من از دهانه چاه می افتم صاف یک پایم این طرف و یک پایم آن طرف . مثل وقتی که سوار الاغ می شوند. ... نان ها را می گذارد لای عمامه و شال گردنش را باز می کند. به یک آقایی هم که داشته رد می شده می گوید «آقا یک بچه افتاده توی چاه من می روم پایین بچه را می بندم به این شال و شما بکشیدش بالا» آمد پایین و شال را بست به کمرم و من را کشیدند بالا.

رفت و در خانه را زد و گفت «بچه تان افتاده بود توی چاه و ما کشیدیمش بالا . حالا می بریمش حمام و آویزانش می کنیم که اگر چیزی خورده و رفته پایین ، بیاورد بالا»... خدا می خواسته که من زنده بمانم... اهل محل می گفتند این بچه نظر کرده است که توی چاه مستراح مانده ، پایین نرفته و چیزی نخورده که مسمومیت پیدا کند و بمیرد. چطور توانسته این بچه دو ساله این همه مقاومت بکند و پایین نیفتد؟

(قوکاسیان، 1392، زندگی در تماشاخانه اصفهان، صص 39 - 37)

/ 0 نظر / 137 بازدید