یادی از امیر قلی امینی

چرا نومید نشوم؟

«چهل سال عمر خود را در امید گذراندم. هفت ساله بودم وارد مکتب شدم . طولی نکشید مدرسه ای تأسیس و از مکتب به مدرسه منتقل گردیدم . طرز تعلیم و تربیت مدرسه، بر خلاف مکتب، طوری بود که مرا تشویق به کار می کرد و به مانند نسیمی که غنچه‌های بستة درختان را باز و دهان آنها را لبخند می سازد، مدرسه نیز در من روح شادی و امید را دمیده و ازهمان گاه کودکی در راه پیشرفت و تحصیلات خود به سعی و کوشش وادار می نمود . می کوشیدم به این امید که در آینده یکی از مشاغل مهم دولتی را اشغال و جاه و منصب عالی ای را به چنگ آوردم. (آن موقع از این راه ما را تشویق به کار می کردند.)

قدری بزرگتر شدم جنگ مشروطیت پیش آمد . افکار انقلابی برادرم، که بالاخره در راه استقلال این کشور شهید شد، و مجالست با او و حضور در حوزه‌های حزب دموکرات، که اکثر در منزل ما تشکیل می شد، کم کم مجرای فکر مرا، با این که سن زیادی نداشتم، تغییر داده و از آن تاریخ درس را برای این می خواندم که وقتی بزرگ شدم به وطن خود خدمت کنم . در راه نجات مملکت خویش جانبازی و فداکاری نمایم . کاخ حکومت استبدادی را سرنگون و به جای آن یک حکومت جمهوری ملی تشکیل دهم . هنوز یک نفر از رفقای من که این طرز افکار خود را برای او بیان می کردم حاضر است و شاهد صدق این مدعای من می باشد.

ولی افسوس که چنگ قهر مرض سخت و بی پیری دامنگیرم گردیده، از مدرسه رفتن و تعقیب تحصیل بازم داشت . هشت سال درد کشیدم، رنج بردم، نزد بهترین پزشکان این شهر مداوا کردم، بالاخره نتیجه نبخشید و بلکه سوء معالجه و اشتباهات پزشکان هر دو پایم را خشک ساخته، از حرکت و رفتارم انداخته، برای تمامی مدت عمر بستری گردیدم. این موقع بیست و یک سال داشتم. هرکس به جای من بود مأیوس می شد ولی قوت روح و نیروی ارادة من هرگز به من اجازه نمی داد که مأیوس شوم.

‌آری اگر از نیروی دو پا محروم شده بودم، ولی از نیروی مغز و قوت فکر و قدرت روح بی نصیب نگردیده و تنها همان یک عضو سالم و این قوای نیرومند به من حکم می کرد که باز هم امیدوار باشم و در سایة همین امیدواری و بر روی بستر نیز بدون داشتن معلمین و کمک‌هایی به تکمیل تحصیلات گذشته خود مبادرت کرده و خلاصه به جای این که عضوی سربار جامعه باشم، سعی کردم خود را عضو مفیدی سازم . خود ستایی نیست، حقیقت گویی است.

طولی نکشید که این طور شدم . نشر اولین تألیف و دومین ترجمه ام از گوشة خانه به جامعة هم وطنانم معرفیم کرده و تدریجاً تحریکات و تشویقات این و آن مخصوصاً دوست فاضل عزیزم آقای فتح الله وزیر زاده، صاحب امتیاز اخگر، که با همة‌ بی مهری اخیر او، من هرگز قدر و قیمت دوستی‌ها و تشویق‌های بی آلایش این مرد شریف را فراموش نمی کنم، و او را یکی از بهترین مردان فکر و روح خود می دانم، سبب شد که به گوشه گزینی خود خاتمه و به همان بستر بی حرکت نیز حرکتی داده، با عهده داری سمت روزنامه نویسی، به میدان خدمت گذاری خویش توسعة بیشتری بدهم و با روح امیدوار خود در پیکرهای بی حرکت و مأیوس، که اکثریت افراد جامعه را تشکیل می داد، روح امیدی دمیده، آنها را نیز امیدوار و به سعی و کوشش در راه ترقی و تعالی میهن وادار کنم.

هنوز دو سه سالی از پیمودن مراحل روزنامه نگاریم نگذشته بود که بر شدت سانسور، که تا آن موقع چندان قوتی نداشت، افزوده شد و تدریجاً کار به جایی رسید که متدرجاً روزنامه اخگر به جای این که در روح‌های فسردة هم میهنان اخگری برافروزد، خود فسرده شده و یک روزنامة سیاسی ـ اجتماعی تقریباً به یک مجلة علمی و ادبی بیشتر شباهت یافته بود. با این حال باز هم مأیوس نشده، هر موقع دستم می رسید می نوشتم و « تک مضراب »‌هایی که به قیمت جانم تمام می شد می زدم.

در انجمن‌ها و کمیسیون‌ها به وسیلة دوش این و آن حضور می یافتم و شرط خدمت به جای می آوردم و وقتی هم اعضای انجمن شیر و خورشید سرخ اصفهان، که از بهترین عناصر فهیم و نیرومند این شهر تشکیل شده بود، یکه و تنهایم می گذاشتند، باز مأیوس نشده به خدمت خود ادامه داده، وظیفة آن عده را یک تنه انجام می دادم. چرا که امیدوار بودم . آری امیدوار بودم که در سایة‌ قدرت یک مرد توانا تدریجاً بدها خوب می شوند و بدی‌ها به خوبی تبدیل می یابند و یک روز هم می آید که کشور ما در شمار نیرومند ترین کشورهای دنیا در می آید . آثار و مظاهر این قدرت نمایی نیز کاملاً نمودار بود، ولی متأسفانه اشتباهات همان مرد و وزش تندباد سوم شهریور 1320 این نور امید را هم خاموش ساخت.

من از این موقع مأیوس شدم ولی روح امیدوار برخی از دوستان که می گفتند « در سایة‌ حکومت دموکراسی و آزادی بهتر می توان عیب‌ها را رفع و نقایص را برطرف ساخت » مختصر نور امیدی باز در قلب من تابیده و باز با یک روح امیدوار به خدمات گذشتة خود ادامه دادم . ولی حالا که دو سال از مدت حکومت دموکراسی ! ما می گذرد و حالا که دیدیم تغییر طرز حکومت هم موجب تغییر طرز اخلاق و رفتار و روحیة‌ افراد دولت و ملت ما نمی شود، راست بگویم تا حد زیادی نومید گردیده، و آن روح قوی امیدواری را دیگر در خود نمی بینم.

چرا نومید نشوم وقتی می بینم راستی و حقیقت و یک رنگی مرا دیگران تعبیر به سادگی و احمقی کرده و حتی نزدیک ترین دوستانم، که به قول خودشان به همه چیز من اعتماد دارند، این یک صفت مرا حمل بر حماقت می کنند و صراحتاً می گویند « در جامعة امروز باید در همه کس با دیدة سوء ظن و بی اعتمادی نگریست » و متوقع است یک اصل بزرگ اخلاقی و آداب معاشرت را که داشتن حسن ظن و ایمان و اعتماد نسبت به دیگران است، زیر پا گذارده، همه کس را بد بدانم در این صورت چرا نومید نشوم؟» ( روزنامه اصفهان، سال اول، ش 45، 25 مهر 1322 )  در محیطی که ننگ و نادانی و ناجوانمردی و نیاز ونیستی به جای نام و نور و دانش و  مروت و یگانگی و نوعپرستی حکومت می نماید چگونه می توان به سعادت و سلامت و سیادت آیندة خود امیدوار باشیم؟

چرا نومید نشوم که محیط ننگین و فساد اخلاق عمومی، که محصول نادانی توده و پرورش غلط و روش نادرست می باشد، حاصل چهل سال کار و کوشش پیوستة مرا به هدر داده و به راستی موفق به انجام آمال و مقاصد ملی خود نشده و سرانجام روح شیدا و شیفتة من از همه سو ناکام برگشت و از همه کس سوء ظن حاصل کرد!

چرا نومید نشوم وقتی که می بینم روح ایمان و نور تقوی و امانت دوستی و درستی از قلوب افراد جامعه رخت بر بسته و به جای زیردست پروری و نوع پرستی، مردم به قدری نسبت به یکدیگر قسی القلب شده اند که در کارها رعایت برادر و هم کیشی و هم میهنی را ننموده و هر کس به هر کار دست یابد، فقط در اندیشة سود خود و رنج دیگران و راحت خویش و زحمت یاران می باشد؟...

این هاست عللی که موجب نومیدی و یأس هر بینندة متفکر می گردد و هر نقاد روشندلی را مأیوس می کند و اثرات این نومیدی است که نور ایمان را از دل بیرون نموده و زندگی را سخت بر ما و دیگران دشوار کرده است. نهال ایمان ما، که با خون دل و اشک چشم آبیاری کرده بودیم، از سموم قهر حوادث خکشیده گرفته مگر آن که همت دانشمندان و متفکرین قوم ونبوغ ذاتی ایرانی، که همیشه هنگام سخت ترین حوادث به ناگاه چون خورشیدی روشنی بخش قلوب گشته است، بار دیگر طلوع نموده و ما را از این روزگار تیره نجات بخشد. ( روزنامه اصفهان، سال اول، ش 46، 1 آبان 1322 )

/ 0 نظر / 268 بازدید