تاریخ اجتماعی زنان و مطبوعات قاجاری

زنان اصفهانی در اندرونی . برگرفته از کتاب هولستر

تاریخ اجتماعی سرشار از صحنه های جالب و تأمل برانگیزی است که البته به زندگی آدمیان امروزی نیز بسیار نزدیک است. دور و نزدیک آن فرقی نمی کند، بسته به نوع حکومت و این که چه کسی بر تخت نشسته است نیز نیست. تاریخ اجتماعی بدین خاطر که تاریخ مردم است و مردم اساساً همان هستند که از صدها و بلکه هزارها سال پیش به یک قواعد کلی و در یک چهار چوب مشخص به دنیا آمده، زیسته و مرده اند، بنابر این تاریخ اجتماعی متنی است که هرگز کهنه نمی شود. همیشه شیرین است و با رفت و آمد حکام هم فرسوده نمی شود. به واقع تاریخ اجتماعی تاریخ واقعی مردم است. تاریخ اجتماعی صدای کسانی است که در تاریخ سیاسی صدایشان شنیده نمی شود. کسانی که در تاریخ سیاسی اصلا به حساب هم نمی آیند. گمان نمی کنم در سراسر کتاب ناسخ التواریخ (قسمت قاجاریه) یا کتاب تاریخ منتظم ناصری و یا تاریخ نو و دیگر آثار سیاسی دوره قاجار، حتی یک بار هم سخنی از کسبه بازار و یا اصناف شهر و یا زنان رفته باشد. در آنجا هر چه هست شرح معاهدات و روابط خارجی و رفت وآمد پادشاهان و لشکرکشی های آنان است. اما روزنامه ها وضعی دیگر دارند. اگر شما روزنامه «وقایع اتفاقیه» را باز کنید، در هر شماره آن تقریباً اخباری راجع به مسائل «زندگی» می یابید. در ابتدا که شرح وقایع زندگی برای نویسندگان روزنامه چندان دلچسب نبود، از «عجایب و نوادر» زندگی می نوشتند. نوزادی که متولد شده و دو سر داشت. پیرمردی که بیش از صد سال عمر کرده بود، کاسبی که تمام امولش به دزدی رفته بود... چیزهایی از این دست. اما بعدتر زندگی هم راه خود را در روزنامه پیدا کرد. مثلا خبری از دختری باکره که حمل برداشته بود و وقتی علت را پرسیدند، گفته بود به خزانه حمام رفته بوده است! حمامی که شیفت قبلش مردانه بود! یا مثلا در نقطه ای از کشور ملخ خوارگی یا سن زدگی آمده است. یا اگر شما روزنامه وقایع اتفاقیه را باز کنید درست زمانی شروع به انتشار می دهد که زلزله ای شهر شیراز را ویران کرده بوده و مردم در حال خارج کردن آوارها از شهر بوده اند.

به هر حال روزنامه علی رغم کتاب های رسمی و دولتی، بیش تر صدا و نگاه مردم عادی را انعکاس داده است. از طریق روزنامه وقایع اتفاقیه و دیگر روزنامه های آن زمان می توانیم بفهمیم قیمت یک خروار گندم در170 سال پیش چقدر بوده است. همین طور خورد و خوراک دیگر، حتی کتاب و خانه.

نکته ای که در این مقاله بدان می پردازیم این است که زنان نیز در تاریخ اجتماعی جلوه و بروزی داشته و خودی نشان داده اند! در این قسمت از تاریخ است که بالاخره زنان از پشت پرده ها و دیوارهای خانه ها به در آمده و کاری کرده اند که در روزنامه انعکاس یافته است. تا پیش از آن اگر نام زنی در تاریخ برده می شده است، زنان یا مادران پادشاهان بوده اند. اگر شما کتاب ارجمند(گذار زن از گدار تاریخ) نوشته مورخ اجتماعی دکتر ابراهیم باستانی پاریزی را بخوانید ،آن چه او توانسته از لابلای متون تاریخی از زنان جمع آوری کند، همه سرگذشت «ترکان خاتون» یا «مهد علیا» بوده است، که در کتاب فوق در کنار هم قرار گرفته اند. اما روزنامه صدای زنان معمولی اجتماع است.


درکتاب «اصفهان از انقلاب مشروطه تا جنگ جهانی اول» که مجموعه ای از بریده روزنامه های دوره انقلاب مشروطه تا جنگ جهانی اول می باشد، و توسط اینجانب گرد آوری شده است، در بخش های گوناگون صدا و نام زنان را می توان شنید. البته این زنان معمولاً رهبران جنبش های اجتماعی یا مدیران موسسات نیستند، چرا که هنوز جامعه ایران به آن مرحله نرسیده بود، زنانی هستند که در یک صد سال پیش در اصفهان زیسته و کاری کرده اند که نامشان و یادشان در روزنامه های محلی درج گردد. و البته معمولا این کارها نوعی بزه یا جرم بوده است، یا لااقل در نگاه جامعه آن روز جرم محسوب می شده است. مثلاً زنانی که می خواستند بدون اجازه شوهر مسافرت کنند یا زنانی که می خواستند در ملا عام غذا بخورند یا زنی که بی وقت از خانه بیرون آمده بود. هر چه هست ما هنوز در دوران قاجار بودیم . زنان هنوز در کنج خانه ها بودند و به کار معمول خود یعنی خانه داری و تربیت فرزند می پرداختند. این جلوه های گاه به گاهی هم بدین خاطر بود  که تازه یکی دو سالی می شد انقلاب مشروطیت بویی از تجدد را به کشور ما وارد کرده بود.

 برای رسیدن به اخبار کامل تر می توانید به کتاب اینجانب که توسط انتشارات دانشگاه اصفهان به چاپ رسیده است مراجعه نمایید. در تهران انتشارات طهوری در خیابان انقلاب این کتاب را دارد و در اصفهان نیز فرهنگسرا و کتاب فروشی جهاد دانشگاهی این کتاب را به معرض فروش گذاشته اند.

*******************

اینک اخباری از زنان در بریده روزنامه های این دوره در اصفهان

 

      غذا خوردن زنان در ملأ عام

در خصوص آنکه دو نفر زن شوهردار که خانة آنها چهارسوق شیرازی‌ها بوده و در میدان چهارحوض گرسنه شده در قهوه‌خانه نشسته بودند ناهار بخورند. سید بقال گفته بود «‌در ملاء عام صحیح نیست. بروید در دکان ناهار بخورید!» در دکان که رفته بودند قلی با یک نفر دیگر از آدم‌های ایالت جلیله رفته بودند آنها را از دکان بیرون بکشند و نزاع با سید بقال کرده. در عدلیه رسیدگی شد. زن‌ها را برای آنکه چرا درب قهوه‌خانه می‌‌خواسته‌اند ناهار بخورند پنج هزار، جرم مجازات فراش‌ها که خودشان بدون اطلاع نظمیه رفته‌اند معترض زن‌های مردم شده‌اند، دو روز حبس مجازات تعیین شد.[1]

***********************

عاقبت طفل حرام زده

علی قناد که در محلة چهارسوق شیرازی‌ها یکی از معروفین به قدس بوده، دختری داشته باکره، که به واسطة انحراف از طریقة عصمت، حمل بر می‌‌دارد و در مدت حمل مطلب را پوشیده می‌‌داشته تا آنکه موقع زایش او می‌‌رسد. به جهت خوف ملامت و کشف راز، پس از تولد، طفل ‌‌بی‌گناه را کشته در یکی از مزابل می‌‌اندازد. یکی دو روزی می‌‌گذرد. در وقتی که یکی از کثافت بران شهر مشغول کار بوده، آن طفل را می‌‌یابد. تفحص از مرتکب کرده معلوم می‌‌شود آن طفل از دختر قناد بوده که از ترس رسوایی بازدیاد[2] آن اقدام نموده.

کمیسری محلة چهارسوق مجازات دختر را به پدر داده، علی قناد را چوب می‌‌زند. بعدها به واسطة این خلاف قانون گویا مورد مسئولیت ریاست نظمیه گردیده و البته یقین داریم که ریاست نظمیه در این خصوص مجازات اقدامات صحیحه نموده و نتیجة آن را به ادارة محقره اطلاع خواهند داد.[3]

********************

زنانی که می خواستند بدون شوهر مسافرت کنند

سه نفر زن که یکی از فامیل‌های محترم بوده و دو نفرخواهر و یک زن برادر بوده‌‌اند در یک خانه مسکن داشته. روزی را آن زنان شوهردار مفقود می‌‌شوند. کسان آنها هر قدر در مقام تفحص بر می‌‌آیند از اثر آنان خبری نمی‌‌یابند. تا آنکه بعد از چند روز در گاری‌خانه رفته، می‌خواسته بلیط گاری گرفته مسافرت نمایند. وقتی که بلیط دهنده از اسم مردان آنها سؤال می‌کرده، کسی آنجا بوده که آنها را شناخته، به کسانشان اطلاع می‌‌دهد. زن برادر فرار می‌‌کند. آن دو را به خانه می‌‌برند.[4]

******************

زنی که بی وقت از خانه بیرون آمده بود

شب یک شنبه محمودخان کمیسری در شهر گردش می‌‌کرده، در ساعت چهار، زنی را در کوچه دیده، او را گرفته. شیرحسین درمقام حمایت آن زن بر آمده، صدای داد و فریاد بلند و منازعه و کش مکش می‌‌شود. شیرحسین شب را بنای دسته بندی می‌‌گذارد. اهالی محله راجمع کرده، با سلام  صلوات به خانة آقای آمیرزا محمدعلی کلباسی می‌‌روند. صبح را نیز در مجلس اتحادیة علما رفته بودند. کمیسری میگوید «‌زن چون ‌‌بی‌وقت از خانه بیرون آمده، بر حسب تکلیف او را گرفته» شیر حسین و اتباع او می‌‌گویند «‌خواسته است متعرض زن شود» هنوز در عدلیه این مطلب تحقیق نشده، ومحتاج به تحقیق است. بعدها نتیجه را خواهیم نگاشت ـ علی کل حال ـ بیرون آمدن زن در غیر موقع برخلاف قاعده بوده است.[5]

******************

 داستان خادمه دزد

در شب یک شنبه غره، درمنزل آمیرزا علی، پسر حاجی میرزا تقی، که با جناب آمیرزا عباس‌خان، رئیس نظمیه سابق، یک قرابت سببی دارد، یک خادمه داشته که یک وقت صدا به فریاد بلند می‌‌کند که «‌دزدها مرا کشتند» و غش می‌‌کند. اهالی خانه و همسایگان متوحش شده در تجسس دزدان هر چه گردش می‌‌کنند اثری نمی‌‌یابند. بر سر خادمه می‌‌آیند. او را به هوش می‌آورند. واقعه را از او سؤال می‌‌کنند. می‌‌گوید «‌پنج نفر دزد در بالاخانه بودند که وقتی مرا دیدند چند قطعه سنگ به طرف من انداخته، که یکی از آنها به پهلوی من وارد شده، و فرار کردند» صاحبان‌خانه وقتی که به بالاخانه می‌‌روند می‌‌بینند چند صندوقی که در آن لباس و اسباب قیمتی بوده به جای خود باقی و از یک صندوقی که مشتمل بر دو جعبة طلا بوده، آن دو جعبه نیست. که یکی آنها را که در آن اشیای ‌‌بی‌قیمت بوده در راهرو بالاخانه پیدا می‌‌کنند و دیگری، که در آن جواهرات بوده، نمی‌‌یابند.

جناب آمیرزا عباس‌خان، که همان خانه سکنی دارد، حدساً می‌‌گوید که «‌باید همین شخص خادمه آن را برده باشد و این حرکت را محض اشتباه کاری کرده» باور نمی‌‌کنند و او را منزّه و غیر دزد می‌‌خوانند. تا اینکه صبح می‌‌شود. دوباره در مقام تحقیق بر می‌‌آیند. آمیرزا عباس خان به یکی از آنها می‌‌گوید که «در بدن شخص خادمه تجسس کنند که آیا اثر ضرب سنگ در بدن او هست یا نه؟» خادمه امتناع می‌‌نماید. حدس آمیرزا عباس‌خان قوت می‌‌گیرد. او را قدری تهدید کرده تا اینکه اقرار می‌‌کند که خود، آن جعبه را برده و آنرا در آتش سوزانیده تا اینکه طلای آن آب شده، جواهرات را در دستمالی پیچیده، در چاه بالوعه[6] انداخته و طلای جعبه را در چاه آب. جلو می‌‌روند و آن‌ها را از چاه خارج می‌‌کنند و یکی دو دانه از جواهرات در میان آنها پیدا نبوده که پس از آنکه به او سختی می‌‌کنند در لباس‌های خود مخفی داشته و مسترد می‌‌شود.

جناب آمیرزا عباس‌خان در این موقع حدس صائبی به کار برده، و الحق حسّیات صحیحه داشته و خیلی از اموال مسروقه را به همین گونه تدابیر پیدا و مسترد نمود.[7]

******************************

مزاحمت برای یک زن

به اداره راپورت داده‌‌اند که روز جمعه زنی نقاب‌دار به ادارة نظمیه آمده، شکایت می‌‌کند که در وسط راه مردی اجنبی متعرض او شده. اداره پلیس می‌‌فرستد مرد را می‌‌آورند و استنطاق می‌کنند. تقصیرش به ثبوت پیوسته او را تنبیه می‌‌کند و نیز روز شنبه پلیس به اداره راپورت می‌دهد که سه نفر از خوانین در بازار باجمعی مردان مشغول مزاح و مغازله هستند. آنها را به نظمیه می‌آورند. نظمیه بر حسب اعلانی که سابقاً انتشار داده، از آنها التزام می‌‌گیرد که بعدها مصدر این گونه حرکات نگردند.[8]

***************************

زن سارق

دو روز قبل از خانة محمد بنّا، قبل از ظهر قدری اثاث‌البیت سرقت نمودند. فردای آن روز محمد بنا در کمیسری تظلم نمود. از طرف کمیسری در مقام تحقیق بر آمد. تا آنکه ضعیفه‌ای زهرا نام را پیدا نمودند که اسباب‌ها را سرقت نموده بود. او را دستگیر می‌‌نمایند و به صاحبش رد می‌‌کنند. یک بقچه لباس زنانه هم در یک خانة‌ دیگر سپرده بوده است که غیر از اسباب محمد بنا بوده و تاکنون صاحب بقچه پیدا نیست. در کمیسری توقیف است تا صاحب او پیدا شود.[9]

********************************

زن متقلب

ضعیفه‌ای بی‌بی‌معصومه نام، کیسه‌ای پر از خاک می‌‌کند و چند لفاف نموده، مهر و لاک می‌‌نماید. و در جعبه گذارده به توسط ابراهیم قمشه‌ای منزل میرزا حبیب الله نام می‌‌فرستد و چند دانه مروارید به مشارالیه  نشان داده که «‌این کیسه‌ها که در جعبه است مروارید می‌‌باشد و هم سر این چند دانه است که این مروارید‌ها را شوهر من از غارتی به دست آورده» و جعبه را به مبلغ پانزده تومان گرو می‌‌گذارد و مبلغ مزبور را گرفته می‌‌رود.

پس از آن میرزا حبیب الله درب کیسه را به خیال این که مروارید است باز می‌‌نماید. می‌بیند پر از خاک است. فوراً به نظمیه اطلاع داده، از طرف نظمیه ابراهیم و ضعیفه را دستگیر و جلب به نظمیه می‌‌نمایند و پانزده تومان را گرفته و به صاحبش رد می‌‌نمایند و ضعیفه و ابراهیم فعلاً در تحت استنطاق هستند.[10]

بر حسب راپورت یک نفر زن مدتی ازخانة شوهر خود خارج و در شهر مخفی شده بود و از طرف نظمیه اقدام در تجسس ضعیفة مخفیه شده، دیروز مأمورین نظمیه مشارالیها را پیدا نموده و به توسط اداره به برادر و شوهرش تسلیم شد.[11]

***********************

دزدی در پوشش خواستگاری

زنی بوده که سال‌ها به یک نوع دزدی غیر معمولی اشتغال داشته و کلی از اموال مردم را بدان نهج برده و آن چنان بوده که با یک لباس فاخری که به زی[12] یک نفر زن‌های اعیان بوده، با یک نفر خدمتکار به رسم خواستاری به خانة یکی از محترمین می‌‌رفته و با یک زبان شیرین و بیان دلنشینی از دختر صاحب‌خانه به اسم یکی از اعیان خواستاری می‌‌نموده. بیچاره صاحب خانه فریفتة حسن اخلاق او شده، همین که سرگرم پذیرایی می‌‌شده، بعضی از اسباب خانه و اثاثیه‌ها را برداشته، در زیر چادر خود مخفی می‌‌داشته. بعد از آن خداحافظی نموده، از آنجا به خانة دیگر می‌‌رفته. هر روزی را در یکی از محلات به خانة یک بیچاره‌ای رفته، بدین نیرنگ مبالغی از اسباب مردم را می‌‌برده.

ریاست نظمیه را از این واقعه مستحضر داشته‌‌اند. در مقام دستگیری او بر می‌‌آید تا چند روز قبل پلیس او را گرفته که به نظمیه ببرد. آن زن در وسط راه خود را از دست پلیس مستخلص نموده درنهر شمس‌‌‌آباد می‌‌اندازد. پلیس هم خود را در نهر انداخته او را می‌‌گیرد و به نظمیه آورده. پس از استنطاق به سرقت مبالغی از اموال مردم اقرار نموده، استرداد می‌‌شود و هنوز هم در نظمیه محبوس است.[13]

 

بی گمان اکثریت مطلق زنان این دوره در کمال پاکدامنی و نجابت به همان وظایفی می پرداختند که در همیشه تاریخ از زن انتظار می رفته است. پس چند مورد از خلاف کاری زنان نمی تواند دامن باقی را آلوده نماید. چنان که گفتیم همین چند مورد اندک فرصت آن را داشته اند که در کهنه دفتر تاریخ ثبت و ضبط گردند.

[1] - روزنامه زاینده رود، سال دوم،ش5، 13 صفر 1328.

[2] - معنی کلمه پیدا نشد شاید به طعنه «‌به ازدیاد » گفته باشد.

[3] - روزنامه زاینده رود، سال دوم،ش 6، 20 صفر 1328.

[4] - روزنامه زاینده رود، سال دوم،ش 6، 20 صفر1328.

[5] - روزنامه زاینده رود، سال دوم، ش 36، 23 شوال 1328.

[6] - چاه بالوعه: چاه فاضل آب.

[7] - روزنامه زاینده رود، سال دوم، ش 43، 12 ذی‌حجه 1328.

[8] - روزنامه زاینده رود،  سال سوم، ش 3، ؟ صفر 1329.

[9] - روزنامه زاینده رود، سال سوم، ش 13، 27 ربیع الثانی 1329.

[10] - روزنامه مفتش ایران، سال چهارم، ش22-21، 5 ربیع الثانی 1332.

[11] - روزنامه مفتش ایران، سال چهارم، ش 29-30، 11 جمادی الاول 1332.

[12] - زی: هیأت، ظاهر.

[13] - روزنامه زاینده رود، سال اول، ش 44، 22ذی‌حجه 1327.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦