کارخانه های نساجی، خاطره هایی که نباید بر باد بروند!

کارخانه وطن اولین بود. شاید بتوان گفت در سراسر ایران. پیش از آن ایرانیان یکی دو تجربه ناموفق در زمینه صنعت داشتند. آهن پاره های کارخانه نساجی صنیع الدوله در اطراف تهران و نیز چند کارخانه کوچک دیگر به هر ایرانی می فهماند که به سراغ صنعت نرود که مال ایرانی نیست!! ایرانی باید بیل به دست بگیرد و مثل اجدادش فقط بیل بزند و درو کند. ماده خام مانند پنبه و پشم تولید کند و به اروپایی بفروشد و از او پارچه بخرد. همین! اما کارخانه وطن و فکری که در سال 1300 به ذهن عطاالملک دهش رسید مقابل این جریان بود. همیشه از خود می پرسم در آن روزگار دهش در مورد ورود کارخانه و راه های حمل و نقل آن چه فکر کرده بود؟ عطاءالملک و حاج محمد حسین کازرونی در ابتدا چه تصوری از نظام صنعتی و تولید کارخانه ای داشتند؟ آنها راجع به روابط صنعتی و اجتماعی که کارخانه با خود خواهد آورد چه می اندیشند؟ اگر چه دلخوش بودند که مهندسی آلمانی به نام شونمان در کنارشان هست، اما باید پذیرفت که در نهایت خود را در مقابل غولی به نام صنعت تنها حس می کردند. صنعت زبان و زمینه های خود را داشت و البته ایران در آن زمان فاقد این ها بود.  به هر حال دو سال بعد از نصب و راه اندازی سرانجام کارخانه به طور کامل به کازرونی رسید و کازرونی نیز پسر جوان خود حاج محمدجعفر را به مدیریت کارخانه انتخاب کرد و کارخانه راه خود را طی کرد. کارخانه وطن تا دهه پنجاه که به خارج شهر رفت، در جنوب زاینده رود، جایی در اطراف پل جوبی قرار داشت...


. نمی دانم کی عمارت زیبای این کارخانه ویران شده است. اکنون از این کارخانه حتی یک خشت هم بر جا نمانده است و شاید اگر آن روز کسانی می اندیشیدند که این کارخانه مقداری آجر و سنگ و آهن نیست، که به راحتی جابجا شود و زمین آن به فروش رسد، اکنون اولین کارخانه صنعتی کشور برپا بود. اکنون تصور روشن تری از این کارخانه داشتیم.  اکنون اولیای مدارس می توانستند شاگردان را به «موزه کارخانه وطن» ببرند و به آنها بگویند که ما نود سال پیش با صنعت جدید آشنا شدیم و این اولین کارخانه صنعتی ایران است. اما کو؟ دست جهالت و حرص همه را بر باد داده است. خوب است فکری به حال دیگر کارخانه های مانده بکنیم. کارخانه شهرضای نوین بر باد رفت و به جایش مقداری آپارتمان و پارکینگ قرار گرفت. قرار بود کارخانه ریسباف به عنوان دومین کارخانه ریسندگی اصفهان که در سال 1313 راه اندازی شد، به صورت موزه صنعتی اصفهان در آید. اما همه به حرف گذشته است. اگر پدر بزرگان ما خاطرات خود از کارخانه ریسباف مکتوب کنند، اگر ده  ها کتاب راجع به کارخانه های ریسندگی انتشار یابد، اگر این خاطرات فراموش شده به دل ها و ذهن ها بازگردند، و همه بدانند این ساختمان های غول پیکر در روزگار خود چه تأثیر عظیمی در زندگی و معیشت مردم این شهر داشته اند، و چگونه خاطره جمعی مردم را شکل داده اند، دیگر به این آسانی کسی جرأت نمی کند بر پای دیوارهای کارخانه ها بلدوزر بگذارد و این همه خاطره را به یک باره فرو بریزد. مدتی است که اطراف سردرب زیبای کارخانه صنایع پشم را گرفته اند. بسیار نگرانم که روزی که این حصار را کنار بزنند این سردرب نباشد . آیا مسئولین شهری فکر کرده اند شهری که هویت نداشته باشد و آدم های بی هویتی در آن رشد یابند، جرم  و جنایت در آن بیشتر خواهد بود؟ آیا نابود کردن این ساختمان ها بریدن این شهر از تاریخ خود نیست؟ نمی دانم در کجا خواندم که در آمریکا حتی پمب بنزین های قدیمی را هم به عنوان موزه و هویت شهری نگه می دارند! پمپ بنزین شاید نتواند احساس مشترکی در آدمیانی به وجود آورد اما کارخانه نساجی می تواند . زنان و مردانی که پدران و مادران و پدر بزرگان و مادربزرگان ما بودند سی سال از عمر و زندگی خود را در این عمارت ها طی کردند. آنها در آنجا زیسته اند، ازدواج کرده اند و حتی  در شیرخوارگاه های این کارخانه ها نسل های بعد خود را پرورش داده اند.در نانوایی های آنها نان بر سر سفره های خانواده های خود آورده اند. کودکان خود را در بیمارستان کارگران درمان کرده اند، در درون این کارخانه ها و خیابانهای اطراف در روزگاری که می شد، دارد و فریاد کرده اند و به سر و مغز هم زده اند(جنبش کارگری) و خلاصه همه چیز این پیرمردها و پیرزن ها این کارخانه ها هستند . انصاف نیست به این آسانی این بخش عمده از شهر اصفهان که به خاطر همین دیوارها (منچستر شرق) گردید فراموش شود. چرا ما این طور تاریخ خود را می سوزانیم.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱۱