خاطره ای از دکتر هنرفر

دکتر لطف الله هنرفر

دکتر هنرفر تا آخرین روزهای حیات با علاقه تمام مشغول تکمیل اثرش بود. روزی که خدمت ایشان رسیده بودم برای من و شاید برای بعضی دیگر تعریف می کرد که وقتی به سال 1339خبر بازدید ملکه انگلستان از اصفهان پیچید، مقامات زیادی به تکاپو افتاده بودند. خصوصاً آن که در این گونه سفرها خود شاه نیز هم رکاب می شد و به اصفهان می آمد....


روزی در عمارت چهلستون عده ای از مقامات حضور به رسانیده بودند تا اوضاع را بررسی نمایند. یک مقام ارتشی که فکر کنم فرمانده لشکر اصفهان بود، در جمع، با تبختر زیاد، دستور داده بود که یک توالت فرنگی در یکی از اتاق های چهلستون ساخته شود تا در آن روز که قرار بود ملکه نهار را در چهلستون صرف کند، مورد استفاده قرار گیرد . نیز دستور داده بود که بعضی درختان باغ چهلستون کنده شده و به جای آن چمن کاشته شود. دکتر هنرفر که ریاست اداره باستان شناسی (معادل سازمان میراث فرهنگی امروز) اصفهان را بر عهده داشت، به شدت مخالفت کرده و مانع شده بود که چنین کاری انجام شود. میان آن مقام ارتشی و دکتر هنرفر بر سر این موضوع کشمکش و بگومگویی در می گیرد. ایستادن درمقابل این مقام در آن روزها شجاعت درخوری می خواست.

دکتر هنرفر، که نمی توانست تحمل این کار سخیف و زشت را بر خود هموار کند، همان شب به تهران رفته و استعفای خود را از مقام ریاست اداره باستان شناسی اصفهان تقدیم وزیر مربوطه کرده بود. وزیر مربوطه نیز به ناچار پذیرفته بود.

از خود می پرسم چرا باید این صحنه های شجاعت و دلاوری در جایی ثبت نشود تا سرمشقی باشد برای همگان که برای حفظ حیثیت شهر و گنجینه های آن، این گونه پایمردی کرده از حیثیت خود بگذرند. اصولاً چرا «زندگی نامه نویسی» در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای برای خود باز نکرده است. بزرگی بزرگان ما در همان دوره زندگیشان جلوه ای دارد و پس از آنها ، نسل های بعد رابطه شان با شخصیت و منش این افراد قطع می شود و در واقع از بزرگی و آموزگاری آنها سودی نمی برند. به همین خطر تجربه های نسل ها منتقل نمی شود و هر نسل به سر خانه اول باز می گردد و مجبور است همه چیز را خود تجربه نماید. در جایی خواندم که در اروپا راجع به ناپلئون حدود پانصد جلد کتاب به نگارش در آمده، اما ما راجع به مثلاً امیرکبیر چند اثر قابل اعتنا داریم؟ اگر خمی به ابرویی نمی آورد، شاید یک دلیل آن است که ما همیشه دیگران را کوچک می خواهیم تا بزرگی خود ما نمود بیشتری داشته باشد! این هم از گره های فرهنگی ماست که باید به تدریج گشوده شود و این روحیه رخت بربندد. به هر حال امیدوارم روزی کتاب «اصفهان شهر تاریخ» به چاپ برسد. روزی زندگی نامه کاملی از دکتر هنرفر، محمد مهریار، حسن کسایی، جلال همایی و همه کسانی که در این خاک رسته اند، و در این خاک خفته اند به نگارش در آید تا بزرگی آنها و تجربه زیسته آنها به نسل های بعد انتقال یابد.  

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۳