تاریخ شفاهی کوه صفه (2)

استاد عبدالله خلیفه سلطانی در میان اهل کوه و ورزش اصفهان نامی آشناست. ایشان متولد 1310 هستند اگر چه خود این سن و سال را قبول ندارند. شاید بدین خاطر که هنوز که هنوز است گروه کوهنوردی او به نام« کرکس» به سرپرستی خود وی هر جمعه را در گوشة از مملکت در حال بالا رفتن از کوه یا نوردیدن بیابانی هستند. خود وی مغازه ای در خیابان جامی دارد که وسایل کوهنوردی را می فروشد. البته مغازه اش موزه فعالیت ها و موفقیت های خود وی و گروه کرکس نیز هست. امتیازهایی که کسب کرده اند و قله هایی که فتح نموده اند همه در قاب های  افتخار در این مغازه آویزان هستند. دفتر اداری این گروه نیز همان جاست. تصمیمات و جلسات در آنجا برگزار می شود. هشتاد سال سن، استاد را تاریخ متحرک اصفهان کرده است اما تخصص ویژه او موضوع ورزش کوهنوردی است. پس چه بهتر که تاریخ تحولات کوه صفه را  از استاد بپرسیم. از کسی که بخش زیادی از عمرش را در کوه صفه سپری کرده است وجب به وجب این کوه را می شناسد و تغییرات و تحولات 50 ساله کوه را به چشم دیده است...


 

چند بار این سو و آن سو رفتن با گروه  کرکس که یکی از آنها «تنگ براق» در اطراف اقلید بود، مرا شاگرد مستعدی نشان داد که استاد وقت گذاشته و خواسته مرا اجابت نمود. بعد از ظهر روز چهارشنبه 17 آبان سال جاری به سراغش رفتم در همان مغازه اش. بعد از راه انداختن کار یکی دو مراجعه کننده از گروه کرکس حالا نوبت به من رسید. روی گشاده، سرزندگی و حوصله بیش از حد استاد، در این سن، حاصل آمیخته شدن با طبیعت است. با همین پشتوانه گوشی موبایلم را روشن می کنم که صدایمان را ضبط کند و مصاحبه را آغاز کنم:

ـ استاد اجازه می فرمایید؟

ـ بفرمایید.

ـ امروز چهارشنبه 17 آبان 1391 در خدمت جناب آقای خلیفله سلطانی هستیم یکی از کوهنوردان و ورزشکاران قدیم اصفهان که قصد دارند راجع به قدیم کوه صفه برای ما صحبت کنند از آن زمانی که هنوز کوه صفه مرکز تفریحی مثل الان نبود. ولی خاطراتی دارند از همان زمانی که از یک کوه پرت و دور افتاده به یک مرکز تفریحی تبدیل شد.

ـ آقای خلیفه چه خاطره ای از قدیم کوه صفه دارید؟ از اولین خاطراتی که در ذهن شما هست که می رفتید کوه صفه و تا کجا می رفتید و چه می کردید؟

ـ عرض شود. کوه صفه... ما قدیم که می رفتیم تا فقط چشمه می رفتیم از چشمه بالاتر نمی تونستیم بریم  چون جرأت نمی کردیم.

ـ اصلا این چشمه وجود داشت یا نوساز است؟ اون آبی که از بالا می آید...

ـ بله چشمه بود. چشمه پاچنار بود و چشمه خاجیک. چشمه پاچنار یا مرشدی می گفتند و یک چشمه خاجیک هم آن طرف بود. دست ارمنیه بود.  یه نفر بود به نام مرشد مهدی از پهلوانان قدیم بود که یه زورخانه ای هم می خواست آنجا بسازد و عمرش کفاف نداد. اینجا جای لاتون بود و همه کس نمی تونست بره پای چشمه. اذیت می کردند.

ـ ببخشید. پس چشمه که می فرمایید چشمه این است. من فکر می کردم آبشار مصنوعی را می فرمایید. همین چشمه پاچنار منظور نظر است؟ (قابل توجه خوانندگان که آبشار مصنوعی بالای کوه را با چشمه اشتباه نگیرند)

ـ نه خیر.  همین چشمه پاچنار منظورم بود همین چشمه پاچنار حوض بزرگی داشت و همین حوض هم بود که می گفتند آب می داد به عالی قاپو. می گفتند در زمان قدیم شیخ بهایی طرحی ریخته بود و هم سطح بود و آب می رفت از اینجا به حوض عالی قاپو. وقتی هم حوض را خراب کردند یه تمبوشه هایی را هم ما دیدیم آنجا. اما این که آب به آنجا می رفته یا نه خدا می داند ولی ما تا اینجا که چشمه بود ما بیشتر نمی تونستیم بریم.

ـ استاد! چه سال هایی؟ یادتون می آید؟

سال 44، 43 و 42 اینا بود که مرشد مهدی آنجا بود و این مرشد مهدی را شاگردش شب توی خواب وی را کشت و او را در خواب چاقو زد و او هم بلند شده و در دلش را گرفته و به دنبال او می دود ولی در شیب بوده و می میرد. بعد داداشش رفت به آنجا و آنهم به نام مرشد مهدی می شناختندش ولی مرشد مهدی نبود. یه خورده لاغر بود. دودی بود. عملی بود. تریاک می کشید. باز هم لاتون اونجا جمع بودند و نمی گذاشتند یه کوه نورد برود آنجا. تا کی ؟ تا سال 1345 که هیأت کوهنوردی اصفهان تشکیل شد.

ـ همون سال 1345تشکیل شد؟

ـ بله. جناب سرهنگ حسین ایزدی رئیس هیأت شد. این سرهنگ ایزدی رئیس دژبان و معاون ستاد بود و رئیس هیأت شد. کوهنورد ها آمدند به او اعتراض کردند و گفتند که قضیه کوه صفه این است. او گفت شما بروید بنشینید تا من بیایم.

ـ که خود شما هم بودید؟

ـ بله من هم بودم. ما رفتیم نشستیم کنار این کوه این جوری...مانند ماتم زده ها هیچی نمی گفتیم. هی منتظر بودیم کی این سرهنگ می آید بالا باور کن وقتی اومد این قپه ها روی این شونه ها و اون لباس و دو تا هم دژبان با مسلسل پشت سرش ما واشدیم از هم. بلند شدیم و واشدیم از هم.

ـ چند نفر بودید؟

ـ هفت هشت نفر بودیم. اومد و یکی دو تا داد و قال با مرشد مهدی کرد که «شنفتم به کوهنورد ها توهین می کنی و کوهنوردها را راه نمی دهید» و یواش یواش از اینجا شروع شد.حالا مابین اینا هم زنی بود به نام مونس علی بلند.

ـ مابین لاتون؟

ـ بله تو لاتون بود. دعوا، کتک کاری، کت و شلوار مشکی و کلا شاپو و اینا از اون دایی ها بود. یواش یواش راه باز شد و باز شد و باز شد تا یک مرتبه سفارت فرانسه گویا آمده بود اصفهان.

ـ سفیر فرانسه؟

ـ بله سفیر فرانسه. ایشان فکر کرده بود کوه صفه.مثل همه جاست. دامن کوه صفه چادر و زد و خوابیده بود. لاتون آمده و به خانواده وی تجاوز کرده بودند. خبر به دربار رسید. شاه دستور داد که این ها را بگیرید و بلافاصله تیرباران کنید. از فردا تمام این لاتون را گرفتند.

ـ کیا بودند؟ سر دسته این ها کی ها بود؟

ـ اسم این ها الان یادم نیست. دقیق یادم نیست. اما یه عده بودند و فقط مونس علی بلند را اسمش خاطرم هستن و دیده بودمش.  اینا به مرور زمان اون می رفت و یکی دیگه می آمد. اون می رفت یکی دیگه می آمد و همه شان همه الان مرده اند.

ـ چرا مردم را راه نمی دادند؟ یعنی می گفتند که این  جا قرق ماست؟

ـ بله. مشروب خوری بود، مواد، تریاک بود. مواد که اون روزا نبود فقط تریاک بود. و کارای دیگه. اینا می خواستند خوششان باشد. نمی خواستند غریبه بیاد او راستا و رخنه کنند مثلا کوهنوردها به آنجا.  این بود که...

ـ کوه صفه را قرق کرده بودند؟

ـ بله لاتون را گرفتند و گرفتند و گرفتند و هر کدام را که می گرفتند می بردند بیمارستان  پیش خانواده سفیر یکیشون را شناختند. گفته بود اینه.و این ها شاگرد نانوا بودند.

ـ اون که تجاوز کرده بود؟

ـ بله.  همه این ها را گرفتند و تیرباران کردند؟ بلافاصله. این تیربارون یُخوده کوه صفه جای خودش نشست. لاتون هم یواش رفتند پایین و اوضاع آروم شد.

ـ چند نفر را تیر باران کردند؟

ـ دو نفر یا سه نفر بودند. عرض شود خود کوه صفه هم سند داشت. یه «اوس ابرام اوراقچی» بود تو شاپور که سند شش دانگ کوه صفه مال این بود. هر دفعه می آمد و انجا می نشست و یه چای می خورد و یه قلیون می کشید و هر دفعه هم مرشد مهدی دو تا یه تومانی هم به او می داد. قهوه خانه و محوطه چشمه مال او بابا بود

ـ خریده بود ؟

ـ بله حالا هر کاری کرده بود به هر جهت سند داشت.  این مال این. اومدیم سر اون ور که یه خاجیک بود. زن و شوهر ارمنی بودند. آنجا را می داریدند. چند تا اتاق گلی داشتند. بعد هم می گفتند مار این را زد و بعد هم گفتند نه همچه چیزی نبوده. اینا که رفتند اسم خاجیک رو اینجا ماند.

ـ شما دیده بودید این ها را؟

ـ بله. سه دنگ اینجا هم مال دکتر ایزدی بود دکتر ایزدی خیابان شاه سابق داروخانه ایزدی مال او بود یادمه که می آمد و درختای اینجا را آب می داد و می رفت. سه دنگش مال اون بود

ـ سه دنگ قهوه خانه؟

ـ بله قهوه خانه خاجیک. این ور شش دانگ مال اوس ابراهیم اوراقچی بود و اون ور سه دنگش مال دکتر ایزدی بود

ـ یعنی چشمه خاجیک دو سه تا اتاق بود و زن و مرد ارمنی هم زندگی می کردند و قهوه خانه ای هم داشتند  و اموراتشان این طور می چرخید؟

ـ بله بله. این داستان اینجا. اما آمدیم سر کوه صفه... در سال 1348 گویا. بزار من این تاریخ رو بخونم ببینم درسته... (استاد بلند می شود و تابلویی را در مغازه اش نگاه می کند.)خیر سال 1347 یه استاد کوهنوردی آمد به ایران به نام هیاس نوشه.

ـ ایشان آلمانی بود؟

ـ نه اطریشی بود.

ـ تهران یک دوره کلاس گذاشت و سرهنگ ایزدی او را آورد به اصفهان. ده نفر بودیم رفتیم زیر نظر این آموزش دیدیم. همینجا کوه صفه.

ـ آموزش سنگ نوردی و اینها؟

ـ بله.  از پا چشمه شروع کردیم و از دیوار گل زرد رفتیم بالا و  رفتیم قلعه دیو و یک هفته آموزش دیدیم. صعود بود و فرود بود و حمل مجروح و این چیزها به هر ترتیب آشنایی پیدا کردیم با وسایل کوهنوردی. بعد دیگه راه باز شد و. اون مرشد هم فوت کرد و...

(در همین زمان موبایل استاد زنگ می زند و به یکی از اعضای گروه یاد آور می شود که روز جمعه ساعت 20/6 صبح فلکه احمد آباد باشند. چون قرار است گروه به پل زمانخان برود)

ـ استاد از کی باب شد که مردم عادی هم بروند؟ شما که کوهنورد بودید

ـ اول انقلاب.

ـ چرا ؟ چه ربطی به انقلاب داشت؟

ـ ولا قبل از انقلاب یه سری کوهنورد می رفتند کوه. شناخته شده بودند. اما بعد از انقلاب که این دیگه پارک شد و شهرداری بهش رسید و این سبکش کرد نفرات آمدند پار ریشه کوه و یواش یواش پا ریشه که آمد یُخوده بالاتر هم می خواد بره. کوه جذابیت دارد. کوه کشش داره. طرف وقتی اومد پا ریشه کوه می گه بزا برم یُخوده بالاتر ببینیم اونجا چه خبره.  بزار تو اون دره ببینم چه خبره.(دوباره گوشی استاد به صدا در آمد و یک هماهنگی دیگر)

ـ از بعد از انقلاب هم مرسوم شد که مردم عادی هم بروند؟

ـ بله.  چون پارک را درست کردند و فضای سبز شد.

ـ چه سالی؟

ـ اول انقلاب یواش. یواش به درخت کاری و دو تا درخت و سه تا درخت و چهار تا درخت و جدول زدند و بازسازی کردند و مردم کشش پیدا کردند و شلوغ شد. نفرات آمدند پا ریشه کوه. و مردم کشش پیدا کردند که بروند منتهی متأسفانه تلفات زیاد شد و کوه صفه تلفاتش در اون رژیم یه نفر بود اونهم یه بچه محصل بود که معلمش برده بودش طرف گنگ آباد و سقوط کرده بود که کوهنوردان اعتراض کردند که ایشان کوهنورد نبوده است.

ـ در یک سال؟

نه.  در کل اون رژیم همین یه نفر بود. ولی متاسفانه از اول انقلاب تا حالا فکر کنم از مرز صد نفر گذشت تلفاتش. علتش این است که بی رویه می روند بالا و بی رویه می روند پایین و سقوط می کنند.

ـ این مسیر اصلی کوه صفه را که تا آبشار می رود کی ساخته شد؟

اینها می خواستند که لوایح شش گانه را تو دل گل زرد نصب کنند و مهندس از تهران آمدند و این جاده را هم با لودر صاف کردند و همان سال اتاق های خاجیک هم خراب شد خودش که نبود ولی اتاق ها خراب شد تا بالای آبشار جاده را انداختند بعد زلزله طبس آمد جلو. بودجه را برداشتند و بردند آن ور که گفتند بعدا می آییم و درستش می کنیم. بعد تاج را نصبش کردند این تاج هم از بالا بود تا پایین. حدود  136 متر طول این تاج بود 2500 تا هم لامپ داشت.

ـ مثل چلچراغ ها بود؟

ـ بله. اون موقع که تاج بود ارتش قدغن کردند که هیچ کس نرود و ما به تهران شکایت کردیم و نامه آمد تربیت بدنی و قرار شد از رکن دو به ما کوهنوردها کارت های مخصوص بدهند و ما هم رفتم کارت ها را گرفتیم و می رفتیم

ـ در واقع می توان گفت یه مقدار کوه صفه دور از شهر بود و الان بهتر شده ماشین می رود تا پای کوه اینهم تأثیر گذاشته؟

ـ بله.  قبرستان ارمنی ها وسط کار بود. ما می آ مدیم قبرستان ارمنی ها یه پیرمرد بود  که چرخ ها را می گذاشتیم پیش این. چرخ های ما را می پایید و می رفتیم کوه صفه و برمی گشتیم و دو ریال هم بشش می دادیم.

ـ یعنی کوه صفه از قبرستان ارامنه شروع می شد؟

ـ بله

ـ شما از انجا دیگر لباس ها می کندید و می رفتید بالا؟

ـ درست است. کوه صفه چند چشمه داشت و پر آب بود و اون موقع هم بارندگی زیاد بود. الان بارندگی کم شده. برف توی کوه صفه می نشست.

ـ چند تا چشمه داشت؟

ـ یک چشمه خاجیک داریم یه چشمه پاچنار داریم. یه چشمه گل زرد داریم. آنجا بعد از عید گل های زردی روییده می شود به این خاطر می گویند چشمه گل زرد. یه چشمه نقط داریم. که از این سنگ هایی دیدید تو مسجد ؟ آب در ان چکه چکه جمع می شد و هر کوه نوردی می آمد درش را می گذاشت. یه چشمه دالونی داریم که قشنگ روبروی پادگان است. یه چشمه گنگ آباد بود آن طرف که الان میدان تیر است. یه هفت چشمه بود اون طرف گردنه باد که چون هفتا چشمه بود توی هم می ریخت بهش می گفتیم هفت چشمه می رفتیم جلوتر به طرف دستگرد چشمه موردونی بود که الان دست ارتش است و نمی شود رفت و یه چشمه هم داشت اون طرف که اسمش را دقیق نمی د انم.

ـ چند تا غار داشت؟

ـ اومدیم سر غار. یه غار بیدستدون داریم یه غار قنبر داریم یه غار کسری داریم که بسیار جالب هستند. از خود کوهنوردها گذاشتند کسری.  چون دهانه ای بود مانند طاق کسری.این ها فنی است همه نمی توانستند بروند. یه غار گنگ آباد داریم که برای نشستن خوب نیست غار جالبی نیست. یه غار کفتار هم داریم توی دره دوزخ که همه کوهنوردان بلد نیستند. آن را خزیده می رفتیم توش چون در آنجا استخوان زیاد بود اسمش را گذاشته بودند غار کفتار چون کفتار ها می آمدند  و غذاشون رو می خوردند.

ـ غار انجیلی چی؟

ـ اون همون غار بیدستونه که به خاطر درخت انجیر، انجیلی بهش گفته اند.

ـ یه غاری هم مثل این که خود مردم درست کرده اند؟

ـ بله اون غار چکاد است که گروه چکاد درست کرده و به نامشان مانده است.  یه غار الله است که آن طرف گردنه باد« پهلوان صادق» درست کرد ولی آمدند وخرابش کردند.  این پهلوان صادق کارگر نساجی بود و هنوز هم زنده است.  علاقه زیادی به درست کردن غار داشت و چندین غار در کوه صفه و کلاه قاضی درست کرده است.

ـ چرا غار الله را خراب کردند؟

ـ این غار را نوشته بودند که لهو لعب می شود. آخر کوه است یکی می رود نماز می خواند یکی می رود کار دیگری می کند.

ـ شما گروه کرکس را کی تشکیل دادید؟

ـ درسال 1345.

ـ هنوز هم برقرار است؟

ـ بله هنوز هم برقرار است و بچه ها را می بریم این ور و آن ور.

ـ آقای خلیفه متولد چه سالی هستید؟

ـ ها ااا این دیگه گفتنش خیلی مشکله!

ـ متولد 1310 را ما شنیده ایم؟

(استاد می خندند). بابا این را بچه ها شوخی می کنند. شاید متولد بیست باشیم. آن وقت ها وقتی بچه ای در خانواده ای می مرد، شناسنامه اش را برای بعدی نگه می داشتند.. مال ما هم این طوری شده.

ـ همیشه پاینده و موفق باشید.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢٠