یک بخش از کتاب یادداشت های سفر اصفهان (حمام شیخ بهایی)

ما از حمام شیخ بهایی زیاد شنیده ایم اما تا کنون هیچ منبعی از این حمام درحال کار تصویری ارائه نکرده بود. این که در درون این حمام در موقع استحمام مردم چه وضعی داشته است؟ به هر حال از داخل آن زیاد خبر نداریم .در  این خاطرات که به صورت اول شخص و روایی گفته شده است یک بار گوینده همراه با دوست اصفهانی اش ماشاالله به حمام شیخ بهایی رفته و تصویری زنده و جاندار و دلکش از این حمام به دست می دهد. کسانی که در حمام ریش خود را رنگ می کردند. کسانی که نیشتر به رگ خود می زدند و کسانی که به داروخانه حمام می رفتند ... این بخش از کتاب تقدیم می گردد.

امیدوارم از آن لذت ببرید و بروید اصل کتاب را از کتابفروشی های اصفهان (جهاددانشگاهی، فرهنگسرا و ... بخرید)


استحمام در حمام شیخ بهایی

بیست روز بود که حمام نرفته بودم و هر روز و هر ساعت چشم به راه بودم که با کاروان لینچ حرکت کنم. جوانک ارمنی به من یادآور شده بودکه تا راه امن نشود و اموال شرکت لینچ را پس ندهند هیچ کاروانی از اصفهان به طرف اهواز نخواهد رفت. حسب‌المعمول رفتم چاپارخانه و از حلال مشکلات، حاج ماشالله، درخواست کردم لااقل یک روز مرا با خودش حمام ببرد. حاجی گفت «‌صُبا نه، پس صُبا چهارشنبه است و برای حمام رفتن روز خوبی است. من بعد از ظهر چهارشنبه می‌آیم و ترا حمام می‌برم» حاجی خوش قول و خوش وعده بعد از ظهر چهارشنبه آمد. من هیچ جور وسیله نداشتم. حاجی وسایل لازم حمام را توی کیسة‌ بزرگ گونی مانند به دوش گرفته بود. حاجی می‌گفت «بهترین حمام‌های امروزه اصفهان ‌حمام شیخ بهایی است. این حمام به دستور و با نظر شیخ بهایی ساخته شده و تا مدتی با یک شمع حمام گرم می‌شد. یعنی شمع را زیر تیان[1] حمام روشن می‌کردند و آب خزینه قل قل می‌جوشید و از جوش نمی‌افتاد. اما بعدها ورق برگشت. از بسکه آدم‌های ناپاک به این حمام آمدند طلسم حمام شکست.»[2]

به هر حال ما سر بینه لخت شدیم و لنگ بستیم و وارد صفه حمام شدیم. معرکه‌ای بود. مثل این که همة اصفهانی‌ها فقط روزهای چهارشنبه حمام می‌آمدند. حاجی پیالة رنگ و حنا را برداشت و کنار حوضچه مشغول آراش ( آرایش ) شد. بیشتر مشتریان حمام بچه‌های قد و نیم قد یعنی پسربچه‌های هشت ساله،نه ساله به بالا بودند. سه چهار کارگر یا دلاک تیغ‌های بران در دست و مشغول سر تراشیدن بودند. بعضی از بچه‌ها سرشان زخم بود. دلاک که سرشان را با تیغ می‌تراشید«‌ونگ ونگ» راه می‌انداختند و خون از سر و رویشان فرو می‌ریخت. حالا را نمی‌دانم اما آن روزها سر بیشتر اصفهانی‌ها کچل بود و از همان تیغ‌های ناپاک همه‌شان کچل می‌شدند و از ریش تراشیدن اصلاً و ابداً خبری نبود.

حاج ماشالله ریشش را حنا بست و با یک تکه کاغذ آبی کله قند و چند بند نخ قند ریشش را مثل دستة گل به هم بست و زیر تیغ دلاک نشست و سرش را از بیخ تراشید و یک خط ریش قشنگی هم نقاشی کرد. بعد از صیقل دادن سر و ریش و صورت نوبت دست و پا رسید که علاوه بر ناخن‌های دست و پا، تمام دست و پا را هم خضاب کرد و فرمان قلیان داد. قلیان کوزه گلی با نی‌پیچ آوردند. همان طور که حاجی قلیان می‌کشید آب رنگین حنا مثل خونابه روی سینة پشمالوی حاجی می‌چکید. حاجی هم که دست و پایش را حنابندان کرده بود نمی‌توانست سینة پشمالوی خود را از آب حنا پاک کند. من که حاجی‌جان عزیزم را آن طور ناراحت دیدم با گوشة لنگ سینة حاجی را پاک کردم و تا وقتی که قلیان از کار افتاد کار من همین بود که سینة حاجی جون را با لنگ پاک کنم.

 در این میان یک پردة جدیدی بر نمایش‌نامة‌ حمام افزوده شد. به این معنی که دو تا از مشتریان آمدند کنار حوضچه نشستند. دستهایشان را بالا گرفتند و دلاک بندی به بازوی آنها بست و نیشتر تیز را از پس لنگش در آورد و قدری دست مشتریان را بالا و پایین برد و ناگهان نیشتر را توی رگ آنها فرو برد و دو فوارة خون از دو دست آن مرد جهیدن گرفت. نمی‌دانم چند دقیقه خون از دست آنها رفت که یکی از پادو‌های حمام با چهار تخم‌مرغ خام وارد شد. سر تخم‌مرغ‌ها را شکست و بر حلق هر نفر از آنها دو تا تخم‌مرغ با زرده و سفیده فرو ریخت و خونریزی هم چنان ادامه داشت. کنار حوضچه بساط درهم‌وبرهمی نقاشی شده بود. خون دلمه بسته، پوست تخم‌مرغ،کاغذ آبی ریش حاجی که تکه تکه از ریشش افتاده بود،.

 نیشترداران یا فصادان از مشتریان اجازه می‌خواستند که جای نیشتر را ببندند. اما حاجی اعتراض کرده می‌گفت«‌بزا بیاد هنو غلیظه» ( بگذار خون بیاید هنوز غلیظ است ) من در عین حال که غرق این تماشا بودم، می‌ترسیدم که مبادا به امر حاجی مرا هم نیشتر بزنند، ولی نه من و نه حاجی هیچ کدام دچار نیشتر نشدیم، در عوض همین که برای آن  دو نفر نیشتر خورده یک کاسه شربت بیدمشک آوردند، دو تا قاشق شربت‌خوری هم از آن نوشابة طیب و طاهر به منو حاجی دادند.

بعد دلاک برای کیسه کشیدن سر وقت من آمد. لنگ خشکی زیر سر من گذاردند. لنگی روی کف حمام انداختند و مشغول کیسه کشیدن شدند. من همین طور زیر کیسه دلاک دو چشمم را به حاجی جان دوخته بودم که با آن پشم‌های سرخ وسیاه ور می‌رفت و مثل گلابتون آنها را شانه می‌زد و با دو انگشت جابجا می‌کرد. اما یک مرتبه حاجی غیب شد و من از هول و هراس بلند شدم که دنبال حاجی بدوم. دلاک به من نهیب زد که «‌تو کجا می‌روی؟ حاجی داروخانه رفته!» یعنی محلی که موهای زیادی را می‌سترند. باور کنید غیبت حاجی بیش از ده دوازده دقیقه طول نکشید ولی در نظر من یک سال آمد و همین که حاجی مثل کوه بلور آمد کنار حوضچه روحم تازه شد و به فرموده سعدی:

 

«‌دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد؟

                   چون ابر در بیابان بر تشنــه‌ای ببارد»

 

حاجی حناها را آب داد و رفت زیر دست کیسه‌کش. من هم میان قیل و قال و خون‌ریزی و قلیان‌کشیدن و شربت خوردن و تخم مرغ سرکشیدن تماشا می‌کردم و برای خود عالمی داشتم.بالاخره من و حاجی روی پلة خزینه نشستیم و صابون زدیم و بعد از این که چند دولچه یا مشربة‌ آب سرمان ریختند پا به توی خزینه گذاشتیم.

یک لایه آب چرب مخلوط با چرک و کف صابون سطح خزینه را پوشانیده بود. مثل این که شخص جرب‌زده و روغن مالیده‌ای هم همراه ما وارد خزینه شده بود، زیرا بوی تند گوگرد به مشام می‌‌رسید. به علاوه بوی اسید اوریک، یعنی جوهر ادرار هم بلند بود. این بدبختی منحصر به حمام‌های اصفهان نبود. حمام‌های تهران هم تا وقتی که در خزینه‌ها را نبسته بودند از آن حمام بدتر بود[3]. حاجی دست مرا گرفت و آسه آسه (یواش یواش) زیر آب برد. خودش هم چند مشت از آن آب گرم پاک تمیز مضمضه یا مزه مزه کرد و قدری هم توی بینی ریخته، بالا کشید.[4]

دست همدیگر را گرفتیم و برای این که جسماً و روحاً پاک شویم سه مرتبه زیر آب رفتیم و بالا آمدیم. حاجی مرتب صلوات می‌‌فرستاد و من هم در این عمل خیر از او پیروی می‌‌کردم. پس از انجام این مراسم چند لنگ خشک آوردند و ما خود را نیمه خشک کردیم و آمدیم سربینه مشغول رخت پوشیدن شدیم. آینه و شانه و بندکش، برای بند کشیدن لیفة‌ زیر جامه آماده بود. کارگر خوش بنیه ای ما را مشت‌ومالی داد و در پوشیدن لباس به ما کمک کرد. کفش‌هامان را پاک کردند و آوردند.

دوتایی آمدیم کنار صندوق یا پای دخل. در آنجا من اصرار داشتم که پول حمام را بدهم و حاجی جلوگیری می‌‌کرد که نباید بدهم. استاد حمامی که این کشمکش را دید به خنده گفت « دعوا نکنید! هر دو تون بدین» در اینجا هم حاجی غالب شد و یک ریال و نیم پول حمام هر دو را داد و ما تروتمیز از حمام در آمدیم.

کتاب یادداشت های سفر اصفهان ص 50- 49

 



[1]. تیان: دیگ سرگشادة بزرگ، پاتیل.

[2]. راجع به حمام شیخ بهایی در منابع مطالب زیادی آمده است. میرزا حسین تحویلدار به سال‌های حدود 1300ق آنرا این گونه توصیف کرده است:« دو حمام است کوچک و بزرگ، زنانه و مردانه... و مذکور و معروف است که آن حمام تا زمان غلبة افغان درب گلخن آن بسته و گل گرفته بوده و هیچ آتش در آن نمی‌شده، هر روزه آب تازه روی خزانه می‌کردند، آبش به یک میزان گرم بوده است، تا آن زمان که سرش را باز کردندتا سرّش را بیابند، چراغی دیده بودند روشن در زیر فاطیل گذاشته، به مجرد باز شدن گلخن فوراً چراغ خاموش شده... » (حسین تحویلدار، جغرافیای اصفهان، به کوشش الهه تیرا، اختران، چاپ اول، 1388، ص 25.) تحویلدار از جام برنجی افسون کرده شیخ هم سخن می‌‌گوید که مردم از دور و نزدیک به حمام آمده و برای گرفتن حاجت، آب آن را بر سر و روی خود می‌ریختند. ناظری صحنة حمام شیخ را به سال 1327 ش چنین توصیف می‌‌کند« یک نفر مرد در حالی که پاهای خود را بالا زده در یک طرف ایستاده و با قاشق بزرگی مثل این که حلوا از دیگ تقسیم میکند مرتباً قاشق را به میان لجن‌ها زده و زنان هم در گرفتن آن بر دیگری سبقت کرده و در حالی که هر یک دو ریال به آن مرد می‌‌دادند، لجن‌ها را توی دست کرده و به سر و لباس خود می‌مالیدند( دانشور، محمود، دیدنی‌ها و شنیدنی‌های ایران، بی‌تا، بی‌جا، ج2، ص 150) روزی که به سال 1352 ش رفیعی مهر آبادی کتابش را می‌‌نوشت راجع به حمام گفته است « این حمام تبدیل به حمام جدیدی شده و آثاری از گذشته در آن دیده نمی‌شود.» ابوالقاسم رفیعی مهر آبادی، آثار ملی اصفهان، انجمن آثار ملی، چاپ اول 1352، ص 407.

[3]. ماجرای بستن خزینة حمام‌ها به  وسیلة‌ شهرداری‌ها در دورة رضاشاه و مقاومت بعضی مردم و بازی حمامی‌ها در این میان از فرازهای شنیدنی تاریخ اجتماعی ایران است. برای خواندن قسمت اصفهان آن رک: رجایی، تحولات عمران و مدیریت شهری اصفهان، فصل سوم.

[4]. این نظر که آب خزینه برای شفای بیماران مفید است داستان طولانی و بلندی دارد. درسال سال‌ها پیش میرزا تقی خان حکیم باشی اعتراض داشت  « اشخاصی که مبتلا به امراض جلدی هستند محض این که کثافات را از خود دور کنند داخل خزانه شده، جراحات خود را با آب حمام می‌‌شویند و عوام شهرت داده‌اند که آب حمام دوای خوبی است جهت التیام جراحات » (روزنامه فرهنگ اصفهان، ش 406، 28 صفر 1304 ) جعفر شهری، مورخ زندگی اجتماعی پس از ذکر آلودگی آب خزانه‌های قدیم می‌‌گوید« در عین حال آبی که آن را درمان هر درد درونی و بیرونی و زخم و جراحت و بریدگی و شکستگی می‌‌دانستند و به صور مختلف آن را مورد استفاده قرار می‌‌دادند، مانند استنشاق، مضمضه و غرغره جهت باز شدن سر و مغز و آواز » ( جعفر شهری، طهران قدیم، ج 1، ص 482 )

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۱٤