مصائب اصفهان در گذر زمان

اصفهان شهر موفقیت های بزرگ است . اما همیشه چنین نیست. این شهر هم چون باقی شهرهای دنیا روزهای سخت و مصائبی نیز به چشم دیده است. جالب است کسانی  که بیشترین بار مصائب را به دوش کشیده اند مردم عادی این شهر بوده اند. حمله تیمور، حمله افغان، حمله خشکسالی، جنگ های جهانی اول و دوم برای اصفهانی ها یادآور روزهای تلخ و بدی بودند. در این مقاله سعی کرده ام با مراجعه به منابع دست اول تصویرهای کوچکی از این روزها را از دل تاریخ بیرون بیاورم. و بگویم چگونه اصفهانی در این فرایند تغییر روحیه داد

ابن بطوطه در سال727 ق به اصفهان می‌آید. این زمانی است که تجربه حملة مغول را اصفهانی با پوست و خون خود چشیده است اما همین زمان ابن بطوطه راجع به اصفهانی‌ها میگوید « اهالی اصفهان مردمی زیبارویند. رنگ آنان سفید و روشن و متمایل به سرخی است. شجاعت و نترسی از صفات بارز ایشان می‌باشد. اصفهانی‌ها مردمانی گشاده دست اند. هم چشمی و تفاخری که میان آنان در مورد طعام و مهمان نوازی وجود دارد منشأ حکایات غریبی شده است »( سفرنامه ابن بطوطه، ترجمه محمدعلی موحد، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، چاپ اول، 1348،‌ج 1، ص 211)

این تصویر مثبت را داشته باشید تا پانصد سال بعد که در دورة فتح علی شاه شخصی انگلیسی به نام سرجان ملکم  به ایران می‌آید. در آنروز  نقل می‌کنند که « کاسب اصفهانی پنیرش را شیشه می‌ریزد و نان خود را بر بدنه شیشه می‌مالد تا لذیذ شود » این جمله را از زبان ملکم  انگلیسی دیگری که هشتاد سال بعد به دوره ناصرالدین شاه به ایران آمده  نقل کرده است.  شخص نامبرده لرد کرزن می‌باشد که به عنوان خبرنگار روزنامه تایمز به ایران می‌آید و حاصل گردش او دو جلد کتاب ارزشمند است به نام « ایران و قضیه ایران ». خود لرد کرزن اضافه می‌کند « اصفهانی‌ها درمیان هم وطنان خود شهرت چندان مطلوبی ندارند و برخی از آنها به جبن و بدخواهی شهرت یافته اند... خست و خشک دستی آنها در کسب و معاش با این حکایت مبالغه آمیز تا اندازه ای فاش می‌شود که برای سرجان ملکم نقل کرده اند... ( ایران و قضیه ایران، لرد کرزن، ترجمه وحید مازندرانی، علمی و فرهنگی، چاپ 5، 1380، ج2،‌ص 54 )

تقریبا هم زمان با لرد کرزن یک زن فرانسوی هم به اصفهان می‌آید. این شخص ژان دیولافوا است که به همراه همسر باستان شناسش به ایران آمده و سفرنامه ارزشمندی به نام « ایران، کلده و شوش » حاصل این سفر است. وی نظر جالب دیگری می‌دهد می‌گوید « حرص سود پرستی اصفهانیان از تأثیر آب و هوای این ناحیه تولید شده است » ( ایران کلده وشوش، دیولافوا، ترجمه علی محمد فره وشی، دانشگاه تهران، چاپ پنجم، 1371، ص 302 )...


چه شد که اصفهانی گشاده دست  قرن هشتم که به اطعام دیگران تفاخر می‌کرد به چنین حالی در آمد؟ که متأسفانه هنوز هم انگ « اقتصادی » بودن دست از سر او بر نداشته است؟

این مقاله با مراجعه به منابع دست اول تاریخی سعی نموده است تصاویری از مصایب اصفهان را بیرون کشیده و در معرض قضاوت گزارد تا با تحلیل و بررسی آنها، روحیه و روان شناسی این قوم بهتر درک شود. نیز دریافته شود که چه شد در طی هفت قرن از ابن بطوطه به روزگار ما، ترس، دلهره و اضطراب از کنه ذهن اصفهانی خارج نشده است.

یک صد سال پس از حملة مغول، زمانی که خرابی‌ها و خون‌ها هنوز خشک نشده بود، سایة‌ شمشیر و عربدة اسبان جهان گشای دیگری از دور پیدا شد. این یکی مسلمان بود و تیمور لنگ نامیده می‌شد. کتاب«زندگی شگفت آور تیمور» از ابن عربشاه که خود درزمان حملة وی نوجوانی بوده است، یکی از منابع اصلی دورة جنایات تیمور است. ابن عربشاه بسیاری از حوادث ذکر شده درکتابش را خود به چشم دیده، و بسیاری دیگر را از اطرافیان شنیده است. بنابر این کتاب او مورد وثوق اهل تحقیق است. وی در فصل حمله تیمور به اصفهان راجع به این شهر می‌آورد :

«اصفهان از بزرگترین بلاد روی زمین و مقام ارباب هنر و بزرگان دانش و دین است » آوازه فتوحات و خونخواری‌های تیمور به همه شهر‌ها پیچیده بود و مردم اصفهان نیز در خوفی دایمی‌به سر می‌بردند تا بالاخره لشکر تیمور در 789 ق بر دروازه طوقچی اردو افکند و « آنگاه از شهر به جانب وی شدند و به تقدیم مال، مصالحت نمودند. تیمور کسان خویش را به ضبط شهر فرستاد. به هر کوی و برزن جمعی از آنان برگماشت و در هر ناحیت و محلت گروهی پراکنده داشت و آنان سر به تبه کاری و دست به آزار اهالی بر آوردند. مردم را بنده وار به خدمت گرفتند و دست بر پردگیان دراز کردند و آزار و ستم از حد به در بردند. اهل اصفهان که شیوة حمیت داشتند و مرگ را بدان زبونی خواری ترجیح می‌نهادند داستان این تطاول با رئیس خود در میان آوردند. وی گفت شبانگاه من طبل می‌نوازم. چون بانگ آن شنیدید. هر کس در میهمان خود در آویزد و چنان که خواهد خون وی بریزد.

مردم نگون بخت به پایان کار نیندیشیده، و از فرجام ناخوش آن چشم پوشیده، بر این رای ناپسند و فرمان زیان مند متفق شدند. چون زمین را تن از تشریف نور برهنه ماند و گردش زمانش جامة ظلمت پوشاند و پاسی از شب بگذشت، بانگ طبل برخاست و باران مرگ بر تیموریان فرو بارید. مردم شهر شش هزار تن از آنان را بکشتند... چون شب به پایان رسید و سپیده دم تیغ بر کشید و روز روشن نقاب از چهره بر گرفت، تیمور از ماجرا آگاه شد و به دمدمة دیو ناپاک از راه برفت. حالی از جای برخاست. شمشیر خشم بر آهیخت و و ترکش ستم بگشود. و چون سگ گزنده یا پلنگ درنده، به شهر در آمد.بلارک خون آشام از نیام بر آورد و بفرمود تا جان‌ها تباه سازند و خون‌ها بریزند و با پردگیان در آویزند. زندگان را به دست مرگ سپارند و مال‌ها به یغما ربایند. آبادی‌ها ویران کنند و کشت‌ها بسوزند. پستان زنان ببرند و کودکان را کشته بر خاک افکنند. پیکرها ریش و اعراض دستخوش اغراض تباه خویش سازند. پیمان مردمی بشکنند و بساط رأفت در نوردند. نه بر سال خورده بخشایند و نه بر خرد سال رحمت آرند. علم و ادب را قدری ننهند و شرف و حسب را به چیزی نشمرند. دور  و نزدیک و آشنا و بیگانه و مسلمان و اهل ذمت را یکسان انگارند. و به دست دژخیم مرگ از میان بردارند. بالجمله از شهر نشینان تنی زنده نگذارند.

 چون مردم شهر دریافتند که پوزش پذیرفته نگردد و مجال پیکار وجدال نباشد، و عدت از چنگال مرگشان نرهاند، و عذرشان مقبول نیفتد، و شفاعت و پایمردی سودی ندهد،به حصار شکیبایی پناه بردند و جوشن صبر و بردباری بر تن کردند و در برابر تیر قضا سپر تفویض بر روی کشیدند، و ضربت تیر قدر و شمشیر اجل را سر تسلیم پیش آرودند. آنگاه شمشیر خون فشان در جولان گاه مرگ از نیام آخته، و به دست تند باد فنا درخت زندگی آنان از پای بر انداخته شد. شکم گرگان بیابان و حوصلة مرغان آسمان از لاشه مردان آگنده  گشت.» ( زندگی شگفت آور تیمور، ابن عربشاه، ترجمه محمد علی نجاتی انتشارات علمی و فرهنگی چاپ پنجم، 1373، ص 50)

از این داستان تلخ سالها گذشت ، صفویه آمد و به سال 1006 ق اصفهان ردای پایتختی به تن کرد. شالودة جدید آن به زیبایی و جلال تمام ریخته شد و حدود یک قرن به آسودگی و تبختر  زیست تا سال نحس 1135 ق از راه رسید.محمود افغان در میان بی عرضگی مدیران کشور سر برآورده و با لشکری اندک اما هولناک کویر‌ها را درنوردیده و بر پشت دروازه‌های شهر اردو نهاد. مدیران نالایق شهر چه می‌توانستند کرد جز آنکه دروازه‌های شهر را ببندند و به انتظار معجزة آسمانی بنشینند! و شش ماه نشستند و خبری نشد! جز آنکه مردم شهر پس از قرن‌ها مزة‌ تلخ بدبختی و قحطی را یک بار دیگر چشیدند.

از واقعة سقوط اصفهان دو گزارش دست اول موجود است : سفرنامه کروسینسکی و گزارش‌های گیلانتز:

کروسینسکی کشیشی لهستانی بود که در سال 1707 م برای تبلیغ فرقه مذهبی خود ( ژوزئیت ) به اصفهان وارد شد. در این زمان شاه سلطان حسین بر ایران حکم می‌راند. و تا حادثة سقوط اصفهان را به چشم دید و چند سالی بعد به اروپا بازگشت. حتی در زمان محاصره اصفهان به عنوان پزشک به اردوی  او رفت و آمد می‌کرد. حتی یاد آور شده است که « وقتی که افغان جنگ با عجم می‌کرد، من در نزدیکی پل عباس آباد تماشای جنگ می‌کردم » ص 27 پس بدین خاطر باید نوشته‌های او را ارج نهاد و بدان‌ها اعتماد کرد.  اوراجع به اوضاع داخلی شهر در هنگام محاصره اصفهان می‌گوید« پس از سه ماه محاصره در شهر اصفهان در بازار و چهار سوق نان و گوشت و اقسام مأکولات قدری یافت می‌شد. بعد از آن گوشت خر و شتر فروخته می‌شد... آن قدر طول نکشید که حماری را به پنجاه تومان می‌خریدند. بعد از ‌آن آن هم پیدا نشد بنای خوردن سگ و گربه نهادند... در عرض چهار ماه مردم بنای خوردن گوشت انسان کرده، پنج نفر قصاب به این امر مشغول بودند که مردم را گرفته، سر ایشان را به سنگ کوفته، می‌فروختند.  و مردة تازه را دیدم که در بازار ران‌های او را بریده می‌خوردند... به فکر قلعه داری نیفتادند که مردم را از شهر بیرون کنند و تدارک آذوقه نمایند. و می‌گفتند هنگامه ای است که دو سه روزه می‌گذرد. آخر کار به جایی رسید که پوست درختان را به وزن و قیمت دارچینی می‌فروختند و در‌هاون کرده، می‌کوفتند. چهار وقبه از آن دو تومان قیمت داشت و پوست کفش کهنه و جاروق کهنه جمع کرده، می‌جوشانیدند و آب آنرا می‌خوردند. شهر اصفهان از کثرت دریای بی پایان بود از قزلباش که از جنگ کشته شده بودند. بیست هزار نفر تخمین کردند و هلاک شدگان از قحطی از حساب و شمار بیرون بود. بعضی تدقیق و تخمین کرده، صد هزار نفر گفتند » ( سفرنامه کروسینسکی، ترجمه عبدالرزاق دنبلی، با مقدمه و تصحیح مریم میر احمدی،‌انتشارات توس، چاپ اول، 1363، ص 5- 63.

تصویر دیگری که از این دوره مصیبت اصفهان در گزارش‌های گیلانتز آمده است. گیلانتز یک مقام مذهبی ـ نظامی بود که در زمان شاه سلطان حسین در شهر رشت سکونت داشت. او درزمان حمله افغان گزارش‌هایی را از اطراف ایران از جمله اصفهان جمع آوری کرده و به خلیفة بزرگ قفقاز ارسال می‌دارد. از  اصفهان تحت محاصره شخصی ارمنی به نام ژوزف اپی سالمیان گریخته و به همدان می‌آید.  وی اوضاع شهر را چنین برای گیلانتز به تصویر می‌کشد.«دیگر در شهر گوسفند، اسب و شتر باقی نماند که به مصرف خوراک رسد. از این رو آنان به خوردن گوشت خر ناگزیر شدند... از شدت گرسنگی مردم شهر به خوردن گوشت سگان، گربگان و پوست و فضولات جانوران و کفش‌های کهنه و هر حیوانی که می‌توانستند بگیرند ناچار شدند. گرسنگی چندان بود که جوانی پستان‌های خواهر مرده خویش را برید و بسیاری از مردم فرزندان خود را جوشانیدند و یا کباک کردند و خوردند. » سقوط اصفهان، ص 57

وی در ادامه می‌افزاید « وقت ورود محمود به شهر در جنگ محمود پنجاه هزار تن از ایرانیان را بکشت و صد هزار تن نیز در شهر از قحط و غلاء بمردند « سقوط اصفهان، ص 64

صفویه رفت و قاجار آمد اما مصائب اصفهان سر جای خودش بود. این بار نه دشمن خارجی بلکه قحطی وخشکسالی پنجه های مهیب خود را بر گلوی اصفهان می فشرد. قحطی و خشکسالی مصیبتی بوده که در طول زمان بارها سایة سهمگین خود را بر سر اصفهان انداخته است. یکی از این قحطی‌ها  به سال 1288ق اتفاق افتاد. چندین سال باران در نقاط زیادی از کشورمان نبارید.بالاخره در سال مذکور گرسنگی و تشنگی  سراسر کشورمان را در نوردید و تلفات زیادی به جای نهاد ( در این رابطه کتاب مصیبت وبا و بلای حکومت از خانم هما ناطق )

اما تصویری که در اصفهان این زمان به دست آمده از ظل السلطان است در همین سال ظل السلطان برای نوبت دوم حاکم اصفهان می‌شود در این باره می‌آورد « به قرب صد هزار کس از اهل شهر مرده و فناء فی الله شده اند. تمام دکاکین بسته، بازارها خراب. هیچ چیز پیدا نمی‌شود. خودم به چشم خودم دیدم درمیان رودخانه زاینده رود چاهی کنده بودند به قرب سی ذرع. آبی به زحمت می‌کشیدند برای مشروبات ( نوشیدن ) همینکه دلو بالا می‌آمد سگ و گربه و آدم و کلاغ و گنجشک بدون ترس از یکدیگر روی هم می‌ریختند »( خاطرات ظل السلطان، جلد دوم، به اهتمام حسین خدیو جم، اساطیر، چاپ اول 1368، ص 467

دورة سی و پنج سالة حکومت ظل السلطان تقریباً مصیبت بزرگی در حد ناامنی یا خشکسالی برای اصفهان رخ نداد  یا اگر خشکسالی نزدیک می‌شد با توجه به مدیریت آهنین این شاهزاده، در جابجایی و نقل و انتقال ارزاق مردم در تمام حوزة‌ وسیع حکومتی وی، تبعات چندانی نداشت.( شاید در این میان بزرگترین مصیبت سیاست حضرت والا بود در تخریب آثار تاریخی اصفهان، که شناسنامه وهویت این شهر کهن بودند. ) اما ماجرا چنین نماند. انقلاب مشروطه رخ داد و بعد از آن غول جنگ جهانی اول از راه رسید.  گرسنگی و خشکسالی و قحطی پنجة سیاهش را بر گلوی مردم اصفهان فشرده بود. چند تصویر از آن روزگار سیاه که از روزنامه‌های آن دوره برداشته ام برای نشان دادن عمق این فاجعه کافی است: دوباره اصفهانی به خوردن گوشت الاغ واسب روی آورده بود :

«در هر گوشه که اسب و قاطر و خر نیم جانی به خیال استراحت افتاده و خواسته باشند غلطی زده، نفسی بیاسایند، فوراً فقرای شهر بدون بیم و تصورِ مؤاخذه بر سر آن حیوان زنده ریخته، با دندان و ناخن زنده زنده قطعات گوشت از بدن آن حیوان جدا ساخته، خام خام فرو می‌برند. چنان که هر بیننده از مشاهدة این حال ‌‌بی‌اختیار اشکش فرو می‌‌ریزد و بر حال آن بیچارگان رقت می‌‌آورد و در هر ساعتی چندین مرتبه به انواع گوناگون این نمایشات از طرف فقرا در شهر داده می‌‌شود و هیچ کس را دل به حالشان نمی‌‌سوزد.

چنان که بقال ‌‌بی‌انصاف پوست خیک را، که شایستة غذای سگان است، بامنتهای قساوت چارکی یک قران به این بیچارگان می‌‌فروشند و سایر کسبه را چون بقال باید تصور نمود و به حال فقرا رقت آورد».( روزنامه مفتش ایران، سال هشتم، ش 2، 13 رجب 1336)

فشار گرسنگی تمامی‌مرزهای اخلاقی و دینی را در نوردیده بود، به حدی که مردم فقیر شهر به اعمال چنین شرم آوری هم دست می‌زدند:

«آنچه می‌‌شنیدیم که فقرا درب دکاکین خبازان و سایر فروشندگان ارزاق هیأتی تشکیل داده و به مجرد اینکه یک نفر شخص آبرومند با هزاران زحمت و مشقت از برای بستگان و عیال خویش تحصیل دو قرص نان یا یک سیر حبوبات دیگر می‌‌کند، بر سر آن بیچاره ریخته، غارتش می‌‌کنند. بلکه در حین غارت جیب و بغل او را خالی کرده، کاملاً هم مضروبش می‌‌نمایند، ‌‌بی‌اندازه گرفته خاطر می‌‌شدیم.

با بودن نظمیه و آژان دیر باور می‌‌کردیم تا اینکه روز شنبه هشتم بر حسب اتفاق این حرکات وحشیانه را درب بازار زرگرها و یکی دو جای دیگر مشاهده کردیم که این جمعیت وحشی یک طبق نان خشک روغنی را از سر یک نفر دوره‌گرد غارت کرده و به علاوه وجه نقد و سنگ و ترازو و طبقش را هم بردند و مضروبش هم نمودند و همچنین درب دکان سنگکی، نان از دست چند نفر زن و مرد، که ایشان هم از شدت پریشانی معلوم بود فقیر و بیچاره‌‌اند، ربودند و این حرکات خود باعث تزلزل و وحشت اهالی می‌‌شود و به علاوه سبب تنگی و قحطی ارزاق خواهد بود.

ما از ریاست محترم نظمیه جداً خواهشمندیم که به نام قانون و حفاظت، در این گونه معابر، که محل عبور و مرور عموم است و نیز درب دکاکین خبازان آژان گذاشته، از این گونه حرکات وحشیانه جلوگیری نمایند. که بیش از این اسباب وحشت اهالی و زحمت آبرومندها فراهم نگردد».( روزنامه مفتش ایران، سال هشتم، ش 2، 13 رجب 1336.)

 

جنگ جهانی اول آمد و رفت . رضاخان میرپنج به اورنگ شاهی نشست و یک چندی آرامش برقرار گردید.  این فاصله مجالی بود تا اصفهانی استعدادها و جدیت خود را در سازندگی نشان دهد. چند خیابان اصلی و مهم شهر کشیده شد و از آن مهم تر حدود چهارده کارخانة‌ بزرگ نساجی و غیره بر شیب جنوبی شهر سر برآوردند و اصفهان مرکز صنعت کشور گردید. هزاران مسافر و سیاح خارجی به دیدنش آمدند و هزاران جوان جویای کار در ان سکنی گزیدند. پارچه ها ، پتوها و نخ های این شهر بلند آوازه گردیدند. اصفهان داشت  چدر قرن بیستم به خنکای ماشین و ابزار ماشینی و برق ، رؤیای جاودانگی می دید که یک بار دیگر طبل مهیب جنگ جهانی دوم از آن سوی عالم شنیده شد و اصفهانی به تجربة دوران خود را جمع و جور کرد و دل‌نگران منتظر حوادث نشست.  اما جنگ با همه چهره مهیب و زشتش فرا رسید. گرانی و قحطی اولین پیش قراولان جنگ بودند. چپاول سه نانوایی در سال 1321 نشان می دهد مردم گرسنه توان از کف بریده اند. در خبر بعدی می خوانیم که به دلیل کم شدن و گران شدن قند عده ای از خیرین شهر برای مردم پولکی درست کرده و به مردم می دهند. خبر آخر نیز نشان از شیوع ناامنی در اطراف شهر دارد. موضوعی که حیات اقتصادی شهر را به شدت تحت تأثیر قرار می دهد

«چون روز گذشته مردم شهر انتظار داشتند که نان از قرار چارک یک ریال به فروش برسد، و خلاف انتظار خود را مشاهده کردند، لذا عده‌ای در بازار اغتشاش کرده،سه دکان نانوایی را که دو تای آن مربوط به فرزندان نعمت‌بخش و دکان سومی مربوط به یدالله نانوا بود، غارت کرده، نان‌ها و موجودی نقدی آن‌ها را به یغما برده‌اند. ولی بلافاصله از طرف مأمورین شهربانی دوباره انتظامات برقرار گردیده و هیجان مردم تسکین یافتروزنامه اخگر، سال چهاردهم، ش1740، 17 فروردین 1321.

پخش آب نبات

«گویا مقداری از شکرهای موجود را پس از مشاورة زیاد داده‌اند آب نبات «‌پولکی » درست کنند تا بین مردم تقسیم شود. این تصمیم اجرا شده ولی تازه زحمت زیادتری برای مراجعه کنندگان فراهم گردیده و روزی نیست که چند هزار نفر زن و مرد از صبح تا شام دنبال گرفتن چند سیر پولکی نباشند. ما نمی‌توانیم این حقیقت را پنهان کنیم که ادارة اقتصاد و شرکت پخش کالا در این کار به مناسبت نادرستی مأمورین بسیار ناتوانند.» ‌روزنامه باختر، سال ششم، ش 576، 10 مهر 1320.

ناامنـی

«به طوری که می‌شنویم، و مخبرین ما هم از اطراف خبر می‌دهند، در اکثر نقاط خارج و راه‌های حدود این شهرستان یک عده گنده دزد به کار لخت کردن عابرین و بردن اموال مسافرین مبادرت کرده‌اند. در چهارمحال و اطراف آن نیز عده‌ای به دزدی و یاغی‌گری اشتغال ورزیده‌اند. نمی‌دانیم ادارة امنیة اصفهان در چه کار است؟ و برای خاتمه دادن به این هرج و مرج چه اقدامی کرده، و یا خواهد کرد؟ ما و تمامی ساکنین شهرستان اصفهان با کمال بی‌صبری انتظار داریم که هر چه زودتر به برکندن این ریشه‌های فساد مبادرت گردیده، و تا سرچشمه را می‌شود با بیل گرفت، خود را نیازمند پیل نکنندروزنامه اخگر، سال سیزده،ش 1697، 20 آبان 1320.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۸