یادی از امیر قلی امینی

 

امیرقلی امینی را باید از جنبه‌های مختلف مورد بررسی قرار داد. او از بزرگان این شهر است که هنوز قدرش به درستی دانسته نشده است. امیرقلی امینی به مدت 14 سال با ادارة روزنامة وزین اخگر نقش زیادی در تنویر افکار مردم شهر و هدایت و راهنمایی مدیران شهر در پایه گذاری اصفهان نوین داشت. که این نقش را نه تنها از طریق قلم روزنامه نگاری خود بلکه از راه عضویت در چند دوره انجمن شهرداری اصفهان بر عهده  گرفت. از سوی دیگر وی پس از بسته شدن روزنامه اخگر، در سال 1321 خود روزنامه ای جداگانه به نام « اصفهان » را پایه گذاری کرد این این روزنامه که از فروردین 1322 آغاز به کار کرد تا سال 1354 مشغول به کار بوده و یکی از روزنامه‌های وزین این شهر گردید. همان گونه که خود در این متن آورده است، همین شخص در دوران نوجوانی از هر دو پا فلج گردید و باقی عمر را بر بستر و یا چرخ مخصوص گذراند، اما این مانع از آن نشد که در دورة رضاشاه اداره ومدیریت پرورشگاه اصفهان را بر عهده نگیرد و این مؤسسه را به بلندترین مقام خود نرساند. نیز بلند همتی و شکوه روح او از آنجا هویدا می شود که در زمان حیات و به سال 1352 کلیة اموال و خانة خود را به شهر اصفهان وقف کرد و بدین وسیله خود را در ردیف نام‌آوران این شهر نشانید. خانة او اکنون در خیابان کاشانی به نام وی و محفل اهل قلم و فرهنگ است. اما مهم‌تر از همه امیرقلی امینی برای ما مجموعه‌هایی گرانبها از مقالات و‌آثار قلمی زیاد در روزنامه‌ها و کتاب‌های (از جمله کتاب فرهنگ عوام داستان های امثال و چندین ترجمه دیگر)خود برجای نهاده که باید فرزندان این شهر به به جمع آوری و نشر آنها اقدم کنند. گفتنی است مجموعه ای از مقالات او در روزنامه اخگر که بر پایه گذاری و ترسیم اصفهان نوین تأکید دارد توسط صاحب این قلم تدوین شده که تحت عنوان « تحولات عمران و مدیریت شهری اصفهان در دورة پهلوی اول» توسط مرکز اصفهان شناسی به چاپ رسیده است. هم چنین خاطرات مفصلی از این مرد بزرگ نیز در دست آماده شدن برای چاپ می باشد.

امیر قلی امینی در متنی که در سال 1322 و در روزنامه «اصفهان» به چاپ رسانیده، پس از ذکر تاریخچة مختصری از زندگی خود، امیدها و ناامیدی‌های خود را در آن مقطع زمانی بیان داشته و از این قلم می توان فهمید ایران در پس از شهریور 20 برای امثال وی چه قدر تاریک و ناامیدکننده بوده است. این نوشته از این جهت اهمیت دارد که زندگی نامه خودنوشت یا اتوبیوگرافی می باشد.

راجع به زندگی و کارنامه امینی کتابی تحت عنوان سپیدار پایدار نیز توسط ارشاد اصفهان انتشار یافته است.


چرا نومید نشوم؟

«چهل سال عمر خود را در امید گذراندم. هفت ساله بودم وارد مکتب شدم . طولی نکشید مدرسه ای تأسیس و از مکتب به مدرسه منتقل گردیدم . طرز تعلیم و تربیت مدرسه، بر خلاف مکتب، طوری بود که مرا تشویق به کار می کرد و به مانند نسیمی که غنچه‌های بستة درختان را باز و دهان آنها را لبخند می سازد، مدرسه نیز در من روح شادی و امید را دمیده و ازهمان گاه کودکی در راه پیشرفت و تحصیلات خود به سعی و کوشش وادار می نمود . می کوشیدم به این امید که در آینده یکی از مشاغل مهم دولتی را اشغال و جاه و منصب عالی ای را به چنگ آوردم. (آن موقع از این راه ما را تشویق به کار می کردند.)

قدری بزرگتر شدم جنگ مشروطیت پیش آمد . افکار انقلابی برادرم، که بالاخره در راه استقلال این کشور شهید شد، و مجالست با او و حضور در حوزه‌های حزب دموکرات، که اکثر در منزل ما تشکیل می شد، کم کم مجرای فکر مرا، با این که سن زیادی نداشتم، تغییر داده و از آن تاریخ درس را برای این می خواندم که وقتی بزرگ شدم به وطن خود خدمت کنم . در راه نجات مملکت خویش جانبازی و فداکاری نمایم . کاخ حکومت استبدادی را سرنگون و به جای آن یک حکومت جمهوری ملی تشکیل دهم . هنوز یک نفر از رفقای من که این طرز افکار خود را برای او بیان می کردم حاضر است و شاهد صدق این مدعای من می باشد.

ولی افسوس که چنگ قهر مرض سخت و بی پیری دامنگیرم گردیده، از مدرسه رفتن و تعقیب تحصیل بازم داشت . هشت سال درد کشیدم، رنج بردم، نزد بهترین پزشکان این شهر مداوا کردم، بالاخره نتیجه نبخشید و بلکه سوء معالجه و اشتباهات پزشکان هر دو پایم را خشک ساخته، از حرکت و رفتارم انداخته، برای تمامی مدت عمر بستری گردیدم. این موقع بیست و یک سال داشتم. هرکس به جای من بود مأیوس می شد ولی قوت روح و نیروی ارادة من هرگز به من اجازه نمی داد که مأیوس شوم.

‌آری اگر از نیروی دو پا محروم شده بودم، ولی از نیروی مغز و قوت فکر و قدرت روح بی نصیب نگردیده و تنها همان یک عضو سالم و این قوای نیرومند به من حکم می کرد که باز هم امیدوار باشم و در سایة همین امیدواری و بر روی بستر نیز بدون داشتن معلمین و کمک‌هایی به تکمیل تحصیلات گذشته خود مبادرت کرده و خلاصه به جای این که عضوی سربار جامعه باشم، سعی کردم خود را عضو مفیدی سازم . خود ستایی نیست، حقیقت گویی است.

طولی نکشید که این طور شدم . نشر اولین تألیف و دومین ترجمه ام از گوشة خانه به جامعة هم وطنانم معرفیم کرده و تدریجاً تحریکات و تشویقات این و آن مخصوصاً دوست فاضل عزیزم آقای فتح الله وزیر زاده، صاحب امتیاز اخگر، که با همة‌ بی مهری اخیر او، من هرگز قدر و قیمت دوستی‌ها و تشویق‌های بی آلایش این مرد شریف را فراموش نمی کنم، و او را یکی از بهترین مردان فکر و روح خود می دانم، سبب شد که به گوشه گزینی خود خاتمه و به همان بستر بی حرکت نیز حرکتی داده، با عهده داری سمت روزنامه نویسی، به میدان خدمت گذاری خویش توسعة بیشتری بدهم و با روح امیدوار خود در پیکرهای بی حرکت و مأیوس، که اکثریت افراد جامعه را تشکیل می داد، روح امیدی دمیده، آنها را نیز امیدوار و به سعی و کوشش در راه ترقی و تعالی میهن وادار کنم.

هنوز دو سه سالی از پیمودن مراحل روزنامه نگاریم نگذشته بود که بر شدت سانسور، که تا آن موقع چندان قوتی نداشت، افزوده شد و تدریجاً کار به جایی رسید که متدرجاً روزنامه اخگر به جای این که در روح‌های فسردة هم میهنان اخگری برافروزد، خود فسرده شده و یک روزنامة سیاسی ـ اجتماعی تقریباً به یک مجلة علمی و ادبی بیشتر شباهت یافته بود. با این حال باز هم مأیوس نشده، هر موقع دستم می رسید می نوشتم و « تک مضراب »‌هایی که به قیمت جانم تمام می شد می زدم.

در انجمن‌ها و کمیسیون‌ها به وسیلة دوش این و آن حضور می یافتم و شرط خدمت به جای می آوردم و وقتی هم اعضای انجمن شیر و خورشید سرخ اصفهان، که از بهترین عناصر فهیم و نیرومند این شهر تشکیل شده بود، یکه و تنهایم می گذاشتند، باز مأیوس نشده به خدمت خود ادامه داده، وظیفة آن عده را یک تنه انجام می دادم. چرا که امیدوار بودم . آری امیدوار بودم که در سایة‌ قدرت یک مرد توانا تدریجاً بدها خوب می شوند و بدی‌ها به خوبی تبدیل می یابند و یک روز هم می آید که کشور ما در شمار نیرومند ترین کشورهای دنیا در می آید . آثار و مظاهر این قدرت نمایی نیز کاملاً نمودار بود، ولی متأسفانه اشتباهات همان مرد و وزش تندباد سوم شهریور 1320 این نور امید را هم خاموش ساخت.

من از این موقع مأیوس شدم ولی روح امیدوار برخی از دوستان که می گفتند « در سایة‌ حکومت دموکراسی و آزادی بهتر می توان عیب‌ها را رفع و نقایص را برطرف ساخت » مختصر نور امیدی باز در قلب من تابیده و باز با یک روح امیدوار به خدمات گذشتة خود ادامه دادم . ولی حالا که دو سال از مدت حکومت دموکراسی ! ما می گذرد و حالا که دیدیم تغییر طرز حکومت هم موجب تغییر طرز اخلاق و رفتار و روحیة‌ افراد دولت و ملت ما نمی شود، راست بگویم تا حد زیادی نومید گردیده، و آن روح قوی امیدواری را دیگر در خود نمی بینم.

چرا نومید نشوم وقتی می بینم راستی و حقیقت و یک رنگی مرا دیگران تعبیر به سادگی و احمقی کرده و حتی نزدیک ترین دوستانم، که به قول خودشان به همه چیز من اعتماد دارند، این یک صفت مرا حمل بر حماقت می کنند و صراحتاً می گویند « در جامعة امروز باید در همه کس با دیدة سوء ظن و بی اعتمادی نگریست » و متوقع است یک اصل بزرگ اخلاقی و آداب معاشرت را که داشتن حسن ظن و ایمان و اعتماد نسبت به دیگران است، زیر پا گذارده، همه کس را بد بدانم در این صورت چرا نومید نشوم؟» ( روزنامه اصفهان، سال اول، ش 45، 25 مهر 1322 )  در محیطی که ننگ و نادانی و ناجوانمردی و نیاز ونیستی به جای نام و نور و دانش و  مروت و یگانگی و نوعپرستی حکومت می نماید چگونه می توان به سعادت و سلامت و سیادت آیندة خود امیدوار باشیم؟

چرا نومید نشوم که محیط ننگین و فساد اخلاق عمومی، که محصول نادانی توده و پرورش غلط و روش نادرست می باشد، حاصل چهل سال کار و کوشش پیوستة مرا به هدر داده و به راستی موفق به انجام آمال و مقاصد ملی خود نشده و سرانجام روح شیدا و شیفتة من از همه سو ناکام برگشت و از همه کس سوء ظن حاصل کرد!

چرا نومید نشوم وقتی که می بینم روح ایمان و نور تقوی و امانت دوستی و درستی از قلوب افراد جامعه رخت بر بسته و به جای زیردست پروری و نوع پرستی، مردم به قدری نسبت به یکدیگر قسی القلب شده اند که در کارها رعایت برادر و هم کیشی و هم میهنی را ننموده و هر کس به هر کار دست یابد، فقط در اندیشة سود خود و رنج دیگران و راحت خویش و زحمت یاران می باشد؟...

این هاست عللی که موجب نومیدی و یأس هر بینندة متفکر می گردد و هر نقاد روشندلی را مأیوس می کند و اثرات این نومیدی است که نور ایمان را از دل بیرون نموده و زندگی را سخت بر ما و دیگران دشوار کرده است. نهال ایمان ما، که با خون دل و اشک چشم آبیاری کرده بودیم، از سموم قهر حوادث خکشیده گرفته مگر آن که همت دانشمندان و متفکرین قوم ونبوغ ذاتی ایرانی، که همیشه هنگام سخت ترین حوادث به ناگاه چون خورشیدی روشنی بخش قلوب گشته است، بار دیگر طلوع نموده و ما را از این روزگار تیره نجات بخشد. ( روزنامه اصفهان، سال اول، ش 46، 1 آبان 1322 )

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٧