معرفی کتاب: خاطرات معزالدین مهدوی

معزالدین مهدوی (متولد 1278ش) به اندازه برادرش مصلح الدین شهرت ندارد. اما کتابی که از خاطرات او در دست است نشان می دهد هم چون برادر، اهل قلم بوده است و دارای نگاهی دقیق و قلمی زیبا. خاطرات او که به نام «اوضاع اجتماعی نیم قرن اخیر (داستان هایی از پنجاه سال)» از او باقی مانده نشان دهنده این امر می باشد.

بخش کودکی او داستان زندگی مردمانی است که در کوچه پس کوچه های محله بیدآباد در میان آداب و سنت های قدیم بزرگ می شوند. رفتن به مکتب خانه و حمام های عمومی و  روضه خوانی و بیان حقایق و حوادث شهر در سال های پیش از حکومت رضاشاه . او در سنین کودکی بوده است  که رضاجوزدانی و جعفرقلی چرمهینی و دار ودسته آنها را در میدان نقش جهان به دار مجازات آویختند. (سال 1337 ق) او راجع به بعضی شخصیت های مطرح اصفهان از جمله شیخ اسماعیل تاج الواعظین پدر تاج اصفهانی خاطراتی دارد که بخشی از آن می آید:


خاطراتی از پدر تاج

«در اصفهان واعظی بود به نام شیخ اسماعیل معروف به تاج الواعظین پدر تاج هنرمند و موسیقی دان معروف ایران. این واعظ را آوازی خوش و از استادان مسلم موسیقی ایران بود.... به پای منبر شیخ می رفتیم و قبل از رفتن به منبر از او تقاضا می کردیم دستگاه معینی را بخواند . آن مرد محترم هم روی جوانان را به زمین نمی گذاشت و به تقاضای آنان ترتیب اثر می داد » (ص 53)

اقدامات او در مقام ریاست فرهنگ

اما نکته مهم راجع به زندگی و خاطرات معز الدین مهدوی آن که او در سال 1332 برای مدت حدود یک سال رئیس فرهنگ اصفهان می شود. در این دوره نیز خاطراتی را ذکر کرده از جمله آن که چندین قبرستان داخل شهر توسط وی تبدیل به مدرسه گردیدند.(ص 283) نیز در زمان او قرار بود خیابان عبدالرزاق فعلی کشیده شود و نقشه را طوری کشیده بودند که مسجد حاج محمدجعفر آباده ای در خیابان می افتاد واز بین می رفت. مهدوی که در مقام ریاست فرهنگ امور ابنیه و آثار تاریخی شهر را نیز مدیریت می کرد، به تهران رفته و با مشقت زیاد کاری کرد که نقشه خیابان کمی کج شده و مسجد مذکورسالم ماند. (ص281)

نکته ای راجع به دوچرخه سوارهای اصفهان

«در اصفهان از هر خیابان و از هر کوچه و پس کوچه که عبور کنید دوچرخه سواران بدون خبر و بدون آن که زنگ بزنند یا در شب چراغ داشته باشند از پس و پیش و اطراف انسان می گذرند. مرحوم محمدعلی مکرم که مردی ظریف و بذله گو است روزی در مجلسی که منهم حضور داشتم می گفت این دوچرخه سواران گاهی از یقه آدم وارد می شوند و تا چشم به هم بزنی از پاچه آدم خارج شده اند» (ص303)

این کتاب حدود 400 صفحه است و در سال 1348 به چاپ رسیده است.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۱