روزی که ارحام صدر به چاه افتاد

در خاطرات ارحام صدر (زندگی در تماشاخانه اصفهان)داستان جالبی به چشم می خورد. برای من که راجع به تاریخ اجتماعی فاضلاب شهری اصفهان کار کرده ام ، و خبرهای زیادی از افتادن افراد مختلف در چاه های فاضلاب درب خانه ها مطالعه کرده ام، خواندن خاطرات شخصی که خودش در این چاه ها افتاده است جالب توجه بود و نکات تازه ای به همراه داشت. در خاطرات رضا ارحام صدر در زمان کودکی (حدود دو سالگی) ایشان آمده است:

 

داستانی که در بچگی برای من اتفاق افتاد ، بسیار بسیار داستان تاثر آوری است... مادر من که گویا خیلی هم زیبا بوده، در سن و سال کم با پدرم ازدواج می کند. اولین بچه اش من بودم. که خیلی به من علاقه داشت. یک روز می بیند کوچه شلوغ شد. جلوی مسجد بیدآباد. یکی از عمه های من سر می کند توی کوچه و به مادرم می گوید : «می دانی چه خبر است؟ دسته دارد می آید. چه دسته دیدنی و جالبی.»

مادرم به سرعت چارقدش را سرش می اندازد. دست من را می گیرد و می برد توی کوچه به تماشای دسته... مادرم محو تماشا می شود و دست من از دستش در می آید. و دیگر یادش می رود که یک بچه اش هم دنبالش بوده. یک دفعه مادم می گوید «رضا کو؟ ا رضا کو؟» به عمه جونم می گوید «عمه خانم رضا کو؟» عمه جونم می گوید «من که بهت گفتم حواست جمع رضا باشه»

خلاصه تو این کوچه. تو آن کوچه. در این خانه. در آن خانه را می گردند. ناامید و مایوس می شوند . می روند خانه به گریه کردن و نذر و نیاز کردن. شب سفره ابوالفضل می اندازند. همه همسایه ها جمع می شوند دور سفره و تا آفتاب می زند اینها دعا می کنند.

صبح آفتاب نزده طلبه جوانی که عبایش را زده بود زیر بغلش و نمازش را هم خوانده بود دو تا نان سنگک و یک قالب پنیر هم دستش بوده، از کوچه می گذشته و می رفته خانه اش. صدای ناله می شنود. بر می گردد می بیند از توی چاه مستراح توی کوچه صدای ناله می آید. ... آن وقت ها چاله کم عمقی درست می کردند که قسمتی از آن می آمد توی کوچه و پیت کش ها می آمدند آن را خالی می کردند. و برای باغات می بردند. رسم هم بود که یک مانعی می گذاشتند که اگر چیزی افتاد آن را نگه دارد. مثلا اگر دستبند خانم باز می شد بیفتند روی این مانع . توی چاله کوچه هم یک چوب گذاشته بودند . همین که من از دهانه چاه می افتم صاف یک پایم این طرف و یک پایم آن طرف . مثل وقتی که سوار الاغ می شوند. ... نان ها را می گذارد لای عمامه و شال گردنش را باز می کند. به یک آقایی هم که داشته رد می شده می گوید «آقا یک بچه افتاده توی چاه من می روم پایین بچه را می بندم به این شال و شما بکشیدش بالا» آمد پایین و شال را بست به کمرم و من را کشیدند بالا.

رفت و در خانه را زد و گفت «بچه تان افتاده بود توی چاه و ما کشیدیمش بالا . حالا می بریمش حمام و آویزانش می کنیم که اگر چیزی خورده و رفته پایین ، بیاورد بالا»... خدا می خواسته که من زنده بمانم... اهل محل می گفتند این بچه نظر کرده است که توی چاه مستراح مانده ، پایین نرفته و چیزی نخورده که مسمومیت پیدا کند و بمیرد. چطور توانسته این بچه دو ساله این همه مقاومت بکند و پایین نیفتد؟

(قوکاسیان، 1392، زندگی در تماشاخانه اصفهان، صص 39 - 37)

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٧

کتاب تاریخ نگاری محلی ایران در دوره اسلامی تا سده هفتم منتشر شد

برای دانشجویان تاریخ محلی خبری خوش تر از این نیست که یکی از منابع مهم مطالعه و تحقیق آنها بعد از مدت ها به صورت کتاب انتشار یافته است. چرا که پیشتر داده های اثر مذکور را از روی پایان نامة ایشان مطالعه کرده بودند. این اثر از این جهت ارزشمند است که در اوج تاریخ نگاری محلی ایران، به برشمردن و توصیف آثار مذکور می پردازد و البته خالی از تحلیل و مقایسه نیست.

دکتر عبدالرحیم قنوات که در سال 1387 دکتری تاریخ اسلام خویش را در دانشگاه اصفهان به پایان رسانیده و همین اثر را به عنوان پایان نامه دکتری عرضه کرد، در ابتدای سخن آورده است «نگارنده در این کتاب بیش از هر چیز در پی به دست دادن گزارشی دقیق از تاریخ نگاری محلی ایران تا پایان سده هفتم بوده است. البته این بدان معنا نیست که به نقد و نظر و مقایسه و تحلیل در جریان این تحقیق توجهی نشده باشد»(مقدمه)

این که تاریخ محلی چیست یکی از دغدغه های مولف بوده است. چرا که هنوز نیز بسیاری مرز میان ادبیات تولید شده تحت عنوان تاریخ محلی و تاریخ عمومی را نمی پذیرند. مولف در این باره می آورد «به نظر نگارنده عنصر اصلی در تعریف تاریخ نگاری محلی تکیه بر اختصاصی بودن (به معنی جغرافیایی ) این گونه آثار تاریخ نگا ری در برابر انواع تاریخ های عمومی است. در تاریخ های عمومی وقایع وشرح حال افراد بدون توجه به قلمرو جغرافیایی خاصی گزارش می شود. در برابر این گونه کتاب ها آثاری قرار می گیرند که به تاریخ و شرح حال مردم یک واحد جغرافیایی خاص (روستا، شهر یا استانی) اختصاص دارند و پا از دایره حوادثی که بر مردمان آنجا رفته فراتر نمی روند »(ص 6) او کتاب های الثار ، نوشته ابوعلی سلامی را مثال می آورد که در سال 300 ق به روستای خوار از توابع بیهق اختصاص داشته و به بیان تحولات آن روستا پرداخته است. تاریخ بخارا و تاریخ طبرستان ابن اسفندیار که همه محدود به یک منطقه جغرافیایی خاص هستند، از دیگر مثال های وی برای تعریف تاریخ نگاری محلی می باشند.

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱
تگ ها : معرفی کتاب

معرفی کتاب زندگی در تماشاخانه اصفهان

 

تاریخ فعالیت های هنری، بخشی از تاریخ اجتماعی هر شهری است. زندگی در تماشاخانه اصفهان تاریخچه هنر تاتر اصفهان است. از روز نخست در دوره رضاشاه تا زمانی که رضا ارحام صدر بر روی صحنه می رفت (سال 1358)

این کتاب که حاصل گفتگوی زاون قوکاسیان با رضا ارحام صدر می باشد در واقع تاریخ شفاهی هنر تاتر اصفهان است. متاسفانه انتشار کتاب طول کشید تا ارحام صدر روی در نقاب خاک کشید و امروز هم خود زاون از میان ما رفته است. اما این کتاب از هنر این هر دو مرد گواهی می دهد.

زاون در قسمتی از کتاب آورده است «بررسی زندگی رضا ارحام صدر را از هر گوشه ای که شروع کنی منجر می شود به بررسی و تحلیل نوعی از تاریخ اجتماعی ایران و نیز بررسی تاریخی نوعی از نمایش در ایران . نمایشی که با او شروع شد و با کارهای او نامگذاری شد. نمایش کمدی انتقادی»(ص 307)

ارحام صدر و زاون در این گفتگوی طولانی خود به افراد و شخصیت های زیادی می پردازند. چه آنها که در کار هنر بودند هم چون ناصرفرهمند، علی محمد رجایی، جهانگیر فروهر، منصور جهانشاه ، نصرت الله وحدت، مهدی ممیزان، عبدالحسین سپنتا، جلال تاج و...  و چه آنهایی که مدیران شهر بودند مانند استانداران ، روسای کارخانجات نساجی، شهرداران و مدیران شرکت بیمه . در این میان سری به دنیای دیوانگان و بهلول های شهر نیز می زنند. کسانی مانند صمصام، یوزباشی، هاشولی و... خلاصه این کتاب در حاشیه هنر تاتر، تاریخ اجتماعی شهر اصفهان را بازگو می کند.

در جایی وقتی زاون از ارحام صدر راجع به چهارباغ می پرسد. ارحام می گوید «مغازه آقای سمبات ، سینما مایاک ، سینما ایران و گز جاوید همه در یک ردیف بودند. خیایان چهارباغ اواخر صفویه عبارت بود از یک خیابان و چهار جدول الان یکی اش را ایاب گذاشتند و یکی اش را ذهاب. یکی رفت و یکی برگشت. از دروازه دولت تا سی و سه پل که درختان کهن چنار داشت. چهارباغ چهار تا راه داشت. چهارتا خیابان. که در خیابان وسط تکه به تکه نیمکت و باغچه و گل گذاشته بودند. و یک راه رفت این طرف داشتیم یک راه برگشت آن طرف. تا این که کم کم این خیابان وسط که تفرج گاه شده بود ، یک تکه اش را سر خیابان این طرف انداختند . یک تکه اش را سر خیابان آن طرف و وسعت این شد نصف. و دو تا راه دوچرخه هم دوطرفش گذاشتند. بنابر این چهارباغ تبدیل شد به یک پیاده رو وسط و یک خیابان رفت و برگشت از هر کدام هم پیاده رویی گرفتند. از مغازه هایی که دم چهارباغ می افتاد تعهد گرفتند که مغازه های شیکی درست کنند. عشق مردم به این چهارباغ این بود که عصر به عصر بیایند بنشینند و تخمه بشکنند و بروند مصطفی بستنی. بعدها هم بستنی چمنزار باز شد. »(ص 58)

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳۱

زنده رود بوی اصفهان گرفت

زنده رود از مجلاتی است که در اصفهان انتشار می یابد. صاحب امتیاز و مدیر مسئول آن آقای حسام الدین نبوی نژاد است. بیشتر به ادبیات می پردازد. اما شصتمین شماره آن که در بهار 1394 انتشار یافته ویژه نامه ای است که«راوی: شهر» نام گرفته است. مدیر مسئول در مقدمه آورده است «ادبیات و هنر جهان سرشار از حضور شهر در شعر و داستان و هنرهای تصویری و دیداری شاعران ، نویسندگان و هنرمندان است. آن چه در این شماره می خوانید بازتاب همین دیدگاه است. که در برگیرنده داستان کوتاه، جستار و عکس های فراهم آمده ای است که ...» با این حساب این شماره زنده رود رنگ و بوی اصفهان گرفته است آنهم در وجه ادبی آن. یعنی شامل حدود ده داستان کوتاه، ده جستار و مجموعه ای از عکس های زیباست. که بیشتر حول محور شهر اصفهان می چرخند.

داستان ها را کاری ندارم. جستارها روایت شهر اصفهان است با زبان و قلمی زیبا و توصیفگر. جستارها و نویسندگان آنها از این قرارند:

سواد شهر: چشم اندازهای ورودی یک شهر (مهدی نفیسی)

سیاح پرسه زن در شهر (مهدی نفیسی)

سی و سه پل خوانی (فرزاد گلی)

شهر هزار تپه من (خاطره عزیزی)

سینما و پرسه های من در پرسه های دهه 1330 (حمید نفیسی)

دوره گردان مجنون شهر من (مازیار اخوت)

بامداد و خرید نان تازه (حمید رضا سپهری)

یک راهنمای شخصی برای گردش در دارالخلافه (مازیار اخوت)

از کافه های جلفا تا حیاط خانه ما (ارش اخوت)

...

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧

زاغه نشین های کارگری در اصفهان دوره رضاشاه

تصویری از جنبش کارگری (تهران)

تشکیل هشت کارخانه نساجی در دوره رضاشاه چهره اجتماعی شهر اصفهان را به کلی در هم ریخت (کارخانه های وطن، ریسباف، زاینده رود، شهرضا، صنایع پشم، نختاب، پشمباف، رحیم زاده، و کارخانه نساجی دهش) این کارخانه ها هر یک برای خود یک تا سه هزار نفر کارگر می خواستند. معمولاً نیز به صورت سه شیفته کار می کردند. مسلماً این جاذبه برای نیروی کار ، اصفهان را به صورت آهن ربایی برای نیروهای کار شهرهای اطراف در آورد. به همین خاطر مهاجرت ها شدت یافت و به یکباره ترکیب جمعیتی شهر دستخوش تغییر گردید . یکی از مراکز کارگر فرست به شهر اصفهان سرزمین بختیاری بود و یکی از این کارگران عزت الله باقری. که از روستای «وانان» در آن سوی شهرکرد ، به همراه کل خانواده خود به اصفهان مهاجرت کرد.خوشبختانه او قلم به دست گرفته و سرگذشت و خاطرات خود را نوشته است. به همین خاطر ما می توانیم به بخشی از واقعیت های زندگی کارگران کارخانجات و نیز اوضاع اجتماعی شهر اصفهان در دوره پهلوی اول و دوم در اصفهان دست پیدا کنیم. باقری درباره ترکیب و خاستگاه اجتماعی کارگران نساجی می نویسد:

«کارگران کارخانه‌ها را اساساً مهاجران روستایی و ورشکستگان کارگاه‌های سنتی تشکیل می‌دادند. غیر از این‌ها عده ای از کردها هم بودند که در زمان رضاشاه به اصفهان تبعید شده بودند و در کارخانه‌ها کار می‌کردند. که بعد از شهریور 20 همه برگشتند ولایت خودشان» (باقری، 1387، ج 1، ص 162) ...

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٤

لحظه تولد یک دانشگاه

تاریخ 27 آذرماه 1325. شاید آن سال اصفهان زمستان سردی داشته است. اما تصمیم دولت وقت برای برپایی آموزشگاه عالی بهداری به ثمر نشست. در آن زمان فقط در دانشگاه تهران پزشک تربیت می شد. پزشکانی که حاضر نبودند به شهرهای کوچک و روستاها بروند. پس دولت وقت تصمیم گرفت با برپایی آموزشگاه عالی بهداری، «نیمه دکتر» تربیت کند. یعنی به جای هفت سال، کسانی با چهار سال تحصیل فارغ التحصیل می شدند. این افراد را می شد به روستاها فرستاد تا کمی سطح بهداشت و درمان را بالا برد.

همه چیز آماده شد و در خانه عبدالرسول رحیم زاده (روغنی) که صاحب کارخانه نخ ریسی رحیم زاده بود، جشنی برپا شد. در این جشن پروفسور اوبرلین (رئیس دانشکده پزشکی تهران) دکتر منوچهر اقبال (وزیر بهداری) ابوالقاسم امینی(استاندار اصفهان) دکتر اوژند (رئیس بهداری استان)  و عده ای از استادان انتخاب شده و نیز مقامات شهری آمده بودند. 60 دانشجو نیز که عمدتاً دیپلم طبیعی داشتند منتظر بودند .آنها را با امتحان ورودی انتخاب کرده بودند.

جشن به پایان رسید و معلوم  شد رحیم زاده از اهدای خانه و بیمارستان خود (بیمارستان امیرالمومنین فعلی) به آموزشگاه عالی بهداری پشیمان شده است. پس آموزشگاه کلاس های خود را در دبیرستان سعدی برگزار کرد. جایی که در جوار میدان نقش جهان اکنون «سوره» قرار دارد. در این زمان ریاست آموزشگاه با دکتر مرتضی حکمی بود. این دبیرستان دو کلاس را به آموزشگاه داد. در سال 1329ش یعنی چهار سال بعد دانشجوی پزشکی نیز پذیرفته شد و بدین ترتیب با همین کادر علمی «پزشک» تربیت می شد.

سرانجام نیز در سال 1337ش دانشگاه اصفهان با حکمی که وزیر فرهنگ به دکتر مهدی نامدار داد تا به اصفهان آمده و دانشکاه اصفهان را راه اندازی نماید برپا شد. بدین ترتیب یکی از ارجمندترین موسسات هر شهر راه اندازی گردید. روز 27 آذرماه 1325 در خاطره اصفهان خواهد ماند.

 (برای اطلاعات بیشتر راجع به تاریخچه دانشگاه اصفهان رک: برگ هایی از تاریخ اجتماعی اصفهان معاصر، عبدالمهدی رجایی، ص305 -269)

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٠

سه خاطره از یک خیابان

تصاویر و مناظر خیابان ها با گذشت زمان عوض می شوند. مدل اتومبیل ها، تابلو مغازه ها، دکه ها و نیمکت ها و مهم تر از آن پوشش مردم که هر دهه رنگ و بوی تازه ای به خود می گیرد. عکس ها می مانند و خاطرات ما در ذهن که «وای ... در قدیم باجه های تلفن این طوری بود!» این تصویر از خیابان آمادگاه فعلی دارای عناصری از این نوع خاطرات برباد رفته است:

  1. اتوبوس های خط واحد با گذشت زمان مدرن تر می شوند و این اتوبوس که گمان کنم مربوط به خط واحد اصفهان باشد ، دیگر بخشی از خاطرات مشترک پیران قوم شده است.
  2. باجه های تلفن را در زمان خود ما عوض کردند. آن اتاقک های زرد رنگ را برداشتند و چیزهای دیگری گذاشتند. این اتاقک ها هم خود خاطره بود: پول خرد، صف تلفن و ضربه زدن به شیشه اتاقک که بابا نوبت ماست! در مواقع باران و سرما هم جان پناه درماندگان بود.
  3. اگر صاحبان پیکان ناراحت نمی شوند، پیکان هم دارد خاطره می شود. امروز یا فردا دیگر باید پیکان را نیز در آلبوم های سفر پیدا کنیم. در ضمن تابلوی جلوی خیابان را اگر دقیق شویم می بینیم نوشته است(خیابان شاه عباس) حالا چرا نام این پادشاه کبیر که اصفهان وامدار اوست ، از روی خیابان برداشته شد؟ خدا می داند.
  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٤

نمای دیگری از میدان انقلاب

میدان انقلاب اهمیت خود را از این جهت به دست آورده که مابین خیابان تاریخی چهارباغ و پل تاریخی سی  سه پل قرار دارد. بنابر این از این دو کسب اعتبار می کند. همین میدان در دوره رضاشاه و سپس محمد رضا شاه کم کم موقعیت بهتری کسب کرده و با ساخته شدن عمارت اداره صنایع در دوره رضاشاه و سپس چندین بانک در همان حوالی نقش اداری نیز یافت. (اداره صنایع بعدها به سازمان میراث فرهنگی و گردشگری اختصاص یافت که اکنون نیز چنین است)

اما این میدان در یکی از کانون های گردشگری اصفهان قرار دارد. مسلما گردشگری که چهارباغ عباسی را بازدید می کند  در انتها به این میدان و سپس سی و سه می رسد. از نظر یک گردشگر اکنون شلوغی این میدان و ترافیک آن بسیار ناخوشایند است و ارتباط ارام او میان چهارباغ و سی و سه پل را خدشه دار می کند. خصوصا آن که زاینده رود زیبا نیز ان سو تر جریان اهسته خود را دنبال می کند. بجاست مسئولین فکری به حال این معضل بکنند. شاید خالی شدن چهار باغ عباسی از ماشین یکی از راه های مفید باشد. امری که لااقل در روز در بسیاری از مکان و خیابان های گردشگری دنیا رایج است. نمونه آن خیابان استقلال است که منتهی به میدان تقسیم در شهر استانبول می شود. این خیابان در روزها بر روی ماشین ها بسته است و فقط یک ترن در ان رفت و آمد می کند .

اگر بخواهیم اصفهان نیز کانون گردشگران گردد باید روزی خیابان چهارباغ عباسی و میدان انقلاب را از اتومبیل های مزاحم خالی کنیم. هم چنان که میدان نقش جهان نیز چنین شد و چه خوب گردید.

این تصویر شاید مربوط به اواخر دوره رضاشاه باشد. زمانی که خیابان چهارباغ خلوت بود و تک و توک اتومبیلی از میان آن می گذشت. پلیسی نیز پشت به سی و سه پل همین رفت  و آمد اندک را کنترل می کرد.

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳۱

میدان انقلاب در دهه چهل

میدان انقلاب که در زمان ساخت به میدان مجسمه معروف گردیده در اواخر دوره رضاشاه ساخته شد تا لولایی باشد بر روی خیابان های کمال اسماعیل و پهلوی که در شمال رودخانه کشیده شده بود با خیابان چهارباغ عباسی که آن روز ها سر و صورتی به خود می گرفت . این میدان بعدها که ظاهر سازی و چاپلوسی مد روز گردید به میدان 24 اسفند تغییر نام یافت . مجسمه ای که در این میدان قرار گرفت رضاشاه را بر روی اسب نشان می داد که پایه های مجسمه چند بار عوض شد. در ابتدا یک استوانه گرد بود که بعدها تبدیل به شکلی شد که در تصویر پیداست و گویا  در این اواخر به همان شکل استوانه در امده بود.

 

با توجه به این که سر اسب به سمت چهارباغ بود پس این تصویر خیابان مطهری (پهلوی) را نشان می دهد .

  
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٠

حمایت از حیوانات (140 سال پیش)

این بریده روزنامه فرهنگ اصفهان اطلاعاتی راجع به چیت سازی و قلمکار سازی در اصفهان به دست می دهد.

کالاهایی که در قیصریه، چهارباغ و دروازه دولت ساخته شده و برای شستشو به کنار زاینده رود حمل می شد. استفاده از الاغ و قاطرهای پیر و فرتوت حکومت را به فکر چاره جویی انداخت تا این که مقرر شد از ارابه های بارکش برای این کار استفاده شود . معلوم نیست این تصمیم واقعاً به خاطر حمایت از حقوق حیوانات گرفته شده است یا این که کریم خان میرپنج ، یکی از فرماندهان ارتش ظل السلطان، در این میان قصد داشت یک شرکت حمل و نقل راه بیندازد و انحصاری برای خود دست و پا کند! به هر  حال این خبر جالب است.

اینک متن خبر...

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱۳

استانداری که اصفهان را صنعتی کرد

در حال وارد کردن ماشین آلات کارخانه ریسباف

رضا افشار یکی از استانداران مهم و اثر گذار اصفهان بود. او در سال 1311 ش به استانداری این شهر رسید و اقدامات عمرانی مهمی در این شهر انجام داد. یکی آن که قدم های اولیه برای تأسیس صنایع جدید نساجی را در این شهر پایه گذاری کرد. کارخانه وطن در سال1304 ش راه افتاده بود اما در زمان افشار بود که جنبش کارخانه سازی به یکباره در اصفهان به راه افتاد و کارخانه ریسباف با مشارکت جمعی مردم اصفهان و به صورت یک شرکت سهامی تأسیس گردید. اما هنری که افشار در آن زمان داشت اصلاح رویکرد و روانشناسی مردم اصفهان بود. به قول نصرالله سیف پور فاطمی (برادر بزرگ دکتر حسین فاطمی) در دوره ای که مردم نه به خود و نه به دولت اعتمادی نداشتند و اصولاً کار جمعی پیش نمی رفت، او توانست در اصفهان چندین کارخانه با مشارکت و مدیریت همین مردم و بزرگان شهر راه اندازی کند. او توانست در قالب شرکت سهامی سرمایه های اندک مردم شهر را گرد آورده و کارخانه ریسباف را در خیابان چهارباغ بالا بسازد. وقتی این رویه آثار مثبت خود را نشان داد، اعتماد ایجاد شد و سرمایه های دیگری جمع شده، کارخانه های زاینده رود، نختاب، صنایع پشم، شهرضا و... سر بر آوردند. چنین شد که اصفهان «منچستر شرق» لقب گرفت. اینک قسمتی از خاطرات نصرالله سیف پور فاطمی را در این باره می آورم.

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٦

تشکیل اداره بهداشت در اصفهان و تصمیم برای عطاران

 

انقلاب مشروطیت نظام مدیریتی کشور را نوسازی کرد. ادارات مختلفی تشکیل شد که شهرداری ها یکی از آنها بود. یکی دیگر از ادارات مهمی که با مشروطیت برپا گردید اداره حفظ الصحه بود که معادل اداره بهداشت امروزی است. این اداره در اصفهان در ابتدا به ریاست محمدحسن میرزا قاجار داده شد. این شخص پزشک بود و چنان که در این متن بر می آید پس از وقوع انقلاب مشروطیت «بیمارستان اسلامیه» را در اصفهان راه اندازی کرده بود. راجع به وظایف این اداره و چشم اندازه فعالیت های آن خود او توضیح داده است. اما نکته مهم تصمیمی است که برای عطاران شهر گرفتند و به گونه ای سعی کردند آنها را نظام مند سازند.

اینک متن خبر روزنامه زاینده رود

اداره حفظ الصحه

یکی از ادارات، که تشکیل آن از وظایف انجمن بلدیه شمرده شده، ادارة حفظ‌الصحه است. در این اوقات بر حسب اهمیت، انجمن بلدیه در تشکیل صرف همت نموده و نواب والا محمدحسن میرزا اشرف‌الحکما را، که یکی از اعضای آن انجمن است، نظر به لیاقت و حذاقتی که داشته، به سمت مدیریت این اداره منتخب نموده ...

چون خود معزی الیه لایحه‌ای که مشتمل بر فواید این اداره است فرستاده‌اند، ما بیش از این طول کلام نمی‌‌دهیم و اطلاعات مفصله را به قرائت آن محول می‌‌داریم و محض ازدیاد بصیرت هم‌وطنان خود صورت مذاکرة جلسة اول، که در عصر چهارشنبه 5 شهر حال در منزل خود در حضور رؤسای اطبای شهر به اتفاق آراء قرارداد و پیشنهاد هموطنان خود کردند، از قراری است که ذیلاً بعد از لایحة خودشان درج خواهد شد:

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱

165 سال پیش شهاب سنگی اطراف اصفهان افتاد

تاریخ هواشناسی و پدیده های جوی از آن بخش هایی از تاریخ است که بسیار بسیار در ایران مغفول مانده است. یک دلیل آن که مطلعین و علاقمندان این بخش، منابع علمی برای نقب زدن به زمان و خبریافتن از گذشته ها را نمی شناسند. آنها نمی دانند که همین داده های اندک را از دل کدام منابع تاریخی می توان دریافت اگر در این حوزه اطلاعاتی از قدیم مانده است بیشتر در دل سینه پیران قوم است که مثلاً از پدر پدر خود شنیده اند که فلان سال در اصفهان سیلی آمده که تا روی سی و سه پل را آب پوشانیده بود. یا چنان خشکسالی اتفاق افتاد که مردم به خوردن گوشت اسب و استر پرداختند. یا داده هایی از این دست که بسیار کلی و مبهم هستند.

بی گمان رسیدن به تاریخ هواشناسی هر محل نیازمند تحقیقات گسترده و پرحوصله ای است که باید کم کم به آن نیز وارد شد.  یک پدیده جوی در اطراف اصفهان که شانس آن را داشته است که ثبت و ضبط گردد مربوط به 165 سال  پیش است . این پدیده برخورد یک شهاب سنگ با زمین و سالم ماندن قسمتی از این شهاب سنگ است. جالب است که مردم اصفهان به جای آن که قطعه شهاب سنگ را به آزمایشگاه (؟!)ببرند و داده های علمی از آن در آورند نصف آن را برای دربار فرستادند. حالا ناصرالدین شاه با شهاب سنگ چه کرد؟ نمی دانم. شاید آن را برای شوخی و مسخره به طرف یکی از درباریان پرتاب کرده باشد! گفتنی است در این زمان حکمران اصفهان حشمت الدوله بود. این مطلب  در روزنامه وقایع اتفاقیه در ستون اخبار اصفهان درج شده بود.

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳٠
تگ ها :

گاراژهای مسافربری، قطعه ای از تاریخ ناگفته چهارباغ

 

بعد از هر حادثه رانندگی فشار برای انتقال گاراژها بالا می گرفت

علاقه به تاریخ چهارباغ و گذشته آن در میان مردم اصفهان بسیار زیاد است. انعکاس این علاقه را باید در مجلات محلی یافت که هر یک سعی می کنند از تاریخ این خیابان مطالبی داشته باشند. گاهی پیران شهر را گرد آورده و از گذشته  این خیابان سوالاتی می کنند. مغازه هایی که در این خیابان برقرار بودند و هر کدام امتیاز و نامی داشتند. تحولاتی که در این خیابان اتفاق می افتاد.  افرادی که نامشان با چهارباغ گره خورده بود. جوانانی  که بعد از ظهر خود را به پرسه زدن در این خیابان می گذرانیدند. نیمکت ها و سایه درختان چهارباغ هم به این صفا و فضا کمک می کرد. دیدارها و ملاقات ها و گفتگوها در حاشیه و نیمکت های این خیابان صورت می گرفت. سینماها و تاتر چهارباغ. و اینک گاراژهای چهارباغ. خلاصه چهارباغ چکیده و نمایشگاه «تاریخ اجتماعی اصفهان» در دهه های اخیر بوده است. شاید بتوان روزی کتابی نوشت به نام «خاطرات چهارباغ» که بخشی از این خاطرات و تصاویر را در دل خود ثبت و ضبط کرده باشد.

اما نکته ای که در این مطلب می خواهم بر این خاطرات و تصاویر بیفزایم آن است که این مرکزیت و شاهرگ اصلی شهر بودن، بارهای زیادی را نیز بر دوش این خیابان نهاده بود . (مثل امروز که کانال مترو از دل و روده های آن باید به اجبار بگذرد!) از جمله آن که وقتی اتوبوس های بین شهری و شرکت های تعاونی مسافربری تاسیس شدند، اولین جایی که به ذهن صاحبان این شرکت ها آمده بود، استقرار در خیابان چهارباغ بوده است. این وضع به تدریج گسترش یافت و تی بی تی، گیتی نورد، میهن نورد، ترانسپورت و خلاصه همه آمدند و بساط خود را در این خیابان یا نزدیک به این خیابان پهن کردند. (از دفتر تعاونی گیتی نورد که در هتل جهان برقرار بود پیشتر سخن گفتیم.) بدین طریق یک عامل مخل و مزاحم در این خیابان ظهور کرد . می توان تصور کرد وقتی زمان حرکت یک اتوبوس به سمت شهری دیگر رسیده بود، جمعیت زیادی از مشایعت کنندگان و خانواده شخص، به محل آمده تا مسافر خود را راهی دیار غریب نمایند! همین امر چهارباغ را قفل می کرد.

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/٢٤

رقابت میان طب جدید و قدیم

 

با ورود دستگاه رادیولوژی پزشکی سنتی خلع سلاح شد

دعوای طب جدید و قدیم به اواسط دوره ناصرالدین شاه باز می گردد و گشایش دارالفنون به عنوان یک مرکز رسمی و دولتی که از طب جدید حمایت می کرد و آن را به رسمیت می شناخت. چنان که از این متن روزنامه وقایع اتفاقیه بر می آید تدریس این دانش در مدرسه دارالفنون بسیار به گسترش و البته تقویت ان کمک کرده بود. مراجعه به خاطرات دکتر پولاک و نیز دکتر فوریه می رساند جدال سختی میان طب قدیم و طب جدید در همان ابتدای کار برقرار بوده است. دور از ذهن هم نیست که پزشکان ایرانی نمی توانستند به سادگی بپذیرند بنیان چندین هزار ساله دانش آنها به وسیله یک دانش جدید فرنگی در خطر افتاده است. پس به مقاومت در مقابل موج جدید پرداخته و احتمالاً با تکیه بر مبانی فلسفی و الاهیاتی دانش خود، که از این جهت بر طب جدید می چربید، فضیلت دانش خود را فریاد می کردند. این جدال در مورد معالجه شخص شاه نیز گاه به گاه برپا می شد که جلوه های آن در خاطرات فوریه آمده است.

در آن زمان دکتر طولوزان رفته بود و در سفری که شاه به اروپا کرد، طولوزان دکتر فوریه را به جای خود منصوب می کند. دکتر فوریه از پاریس همراه موکب شاهانه گردید. همین که به تبریز وارد شدند شاه به اسهال مبتلا شد و به رختخواب افتاد. کمیسیون پزشکی درباری که به طب قدیم معالجه می کردند، تلاش داشتند با داروهای خود از جمله روغن کرچک و خاک تربت به معالجه شاه اقدام کنند. در عین حال شاه را از داروهای فرنگی دکتر فوریه بترسانند. تا چند روز چنین شد تا این که حال شاه رو به وخامت رفت و خود وی دست به دامن دکتر فوریه گردید. جدال تا انجا پیش رفت که دکتر فوریه نوشت «همکاران حقه باز من بی اثر ماندن تربت را به آن علت جلوه دادند که یک نفر فرنگی نجس نزدیک شاه بوده و حضور او اثر را از تربت برده است»(فوریه، 1368، ص 138) به قول فوریه «تمام مقصود ایشان این بود که تا می توانند از معالجات من جلوگیری کنند. به امید آن که از تربت و دوای ایشان اثری ظاهر شود و افتخار معالجه شاه و استفاده هایی که از آن منظور است نصیب ایشان شود نه من»(همان جا)

سرانجام داروهای فرنگی دکتر فوریه اثر خود را گذاشت و شاه بهبود یافت. جایزه های زیادی نصیب دکتر فوریه گردید و در موقع اقامت سه ساله او در تهران نیز پس از معالجه امین السلطان، صدراعظم، یک قطعه زمین از او جایزه گرفت و به این ترتیب در میان طبقات بالای جامعه اعتماد به معالجات طب جدید گسترش یافت.

دعوای میان طب قدیم و جدید ادامه داشت تا سال 1313ش که دانشکده پزشکی دانشگاه تهران به تربیت پزشک جدید مشغول شد و راه بیش از پیش برای طب جدید گشوده گردید. امروز بعد از حدود 150 سال رقابت که به چیرگی طب جدید انجامید، طب قدیم تکانی خورده و می خواهد خودی نشان دهد. البته در این میان عطارها و عطاری های سنتی در خط مقدم جبهه هستند. و شاید همین امر که پاسداری از طب سنتی به بازار و اقتصاد سپرده شده است، وجهه علمی آن را تضعیف و  کامیابی آن را با تردید مواجه کرده. سرانجام این داستان به کجا می انجامد؟ معلوم نیست.  

 اما نکته ای که این متن روزنامه بر آن تاکید دارد بازتاب این حقیقت است که گویا ایرانیان برای معالجه به پزشکان ایرانی تحصیل کرده اعتماد کامل نداشته و به آنها مراجعه نمی کرده اند و می توان حدس زد این پزشکان به مسئولین دولتی گله کرده و خواستار حمایت شده بوده اند. در نتیجه دولت اعلام کرد که هواداران طب فرنگی به شاگردان دارالفنون اعتماد کرده و برای معالجه به آنان مراجعه کنند.

 

اینک متن روزنامه وقایع اتفاقیه

ادامه مطلب   
نویسنده : عبدالمهدی رجائی ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱۳

← صفحه بعد